درد فراموش شدن ، درد جاودانه
محمود در این داستان بر دو نکته انگشت گذاشته . دو نکته را به زیر ذره بین برده و موشکافی کرده است . اول مسله تنهایی انسان معاصر . انسان درهرموقعیتی که باشد ، درهرجایگاه ، پست و مقامی ، وقتی که با خود خلوت می کند چیزی به جز تنهایی نمی بیند . تنهایی و تنهایی .«هیچ دردی این جهنم تنهایی را درمان نمی کند .» چرا انسان در عصر ارتباطات در دهکده کوچک جهانی ، در عصر ابر رایانه ها ، فن آوری و کم شدن بی نهایت فاصله ها ، این قدر احساس تنهایی می کند ؟ چرا همدلی رخت بر بسته ؟ چرا چرا ... مگر این انسان ، با انسان یک قرن پیش ، حتی کم تر پنجاه سال پیش ، باز هم کم تر یک ربع قرن پیش چه قدر تفاوت کرده است -از نظر اخلاقیات و ... به نظر می رسد انسان عصر کنونی - به ویژه موسوم به جهان سومی - از بس که درگیر، گرفتار و اسیر برآورده شدن خواسته های ابتدایی - برای زنده ماندن - زندگی خویش است ، هم نوع که هیچی ، خویشتن خویش را نیز فراموش کرده است ! شاید انسان عصر ما نیازمند یک انقلاب فکری ، یک تحول عظیم اندیشه ای می باشد . دیگر تفکرات ،ایدولوژی راه کارهای قرن گذشته ،پاسخ گوی نیازهای - اندیشه ای ، اخلاقی - کنونی نیست و انسان کنونی ، اندیشه ای می خواهد که پاسخ گوی نیازهای روحی - روانی خاص این زمان باشد .
مسله دومی که محمود بر روی آن تأکید می کند بیماری جوانی - که حتی بعضی از انسان ها تا پیر می شوند ، گرفتار آنند و نمی توانند خود را از آن رها سازند .
بیماری شهرت . مطرح شدن . سر زبان ها افتادن و در نهایت از یاد نرفتن . به جز جوان ها ، همه دوست دارند پس از مرگ فراموش نشوند . انسان دوست دارد در جوانی شهرت داشته باشد ؛ درپیری محبوب باشد ؛پس از مرگ هم فراموش نشود . این چیزها با بهانه که به دست نمی آیند . باید بهای آن ها پرداخت شود . بهایی بس سنگین . باید انسان تمامی عمر خویش را فدا کند از تمامی تعلقات و وابستگی ها دل بکند . ذوب بشود تا شاید ...
دربخشی از داستان - ظاهراً - راوی با استاد یکی می شود " وبعد رفت و با آخرین اثر استاد آمد . کاغذش زرد شده بود . خاکش را تکاندم . طلا کوب نام نویسنده ریخته بود . بازش کردم . جوانی خودم را دیدم . پر شور و فریفته . لابلای برگ ها . در هر صفحه ، هرسطر و هر جمله ." این جاست که ما به دغدغه های راوی پی می بریم . دغدغه های نویسنده . و هر داستانی دغدغه ای است برای نویسنده اش . تا آن را ننویسد از شر آن خلاص نمی شود !
و محمود در این داستان به مانند دیگر داستان هایش ، شعار نمی دهد . که جوان ها کتاب نمی خوانند . با مطالعه بیگانه اند . می گوید :"نگاهم گشت به میان جای کتاب خانه خالی بود !"
26 - بهمن - 1379
داس چاقو
داس چاقو
سالي بيشتر از فوت پدر نگذشته بود كه در زندگي من ناپدري پيدا شد. با آمدنش آسودگي خاطر و آرامش جان از دوران خوش كودكي رخت بربست! برتنگدستي ما ، اضطراب و دلهره هم افزوده شد. به همان اندازه كه وجودش براي مادر لازم وضروري بود، براي من دل آزار بود.
بعدها فهميدم كه به ناچار بايستي سايه مردي بالاي سر زن باشد بخصوص كه اگرجوان هم باشد تا ديگران حرفي پشت سرش در نياورند ، اما من...؟ زندگي ام...
با آمدن ناپدري دردي تازه بر رنج هاي ما اضافه شد.
مرا مجبور مي كردكه كار كنم قبل از آن هم كار مي كردم، شاگرد بنايي مي رفتم. شيريني فروشي، دوره گردي مي كردم. از صحرا كاهو، يا سبزي به شهر مي آوردم و مي فروختم، ولي ديگر هيولايي بالاي سر نداشتم.
ماه دوم زمستان بود. عصرجمعه، هوا نيمه ابري، ابرها آبستن، وزش باد آرام، قلبم پر تپش، سيني سوهان بر سر، داس چاقو(1)* در جيب چپم. حركت به سوي چاكهخر کش
یاداشتی بر داستان کوتاه "خر کُش" از مجموعه قصه ی اشنا – احمد محمود.
داستان کوتاه علی عندلیب ، داستان انسان هایی است که روزانه هزاران بار می میرند و می زنید .
داستان انسان های محروم ، انسان های عقب نگه داشته شده . انسان های زجر دیده ، رنج دیده .
داستان انسان هایی که به ظاهر کاری از دست ان ها بر نمی اید . ولی در یک جایی باید زهر خود را بریزند . عصبیت خود را بروز دهند . اعتراض . اعتراض به انچه که هستند و این اعتراض بستگی دارد به بار فرهنگی انها .
در داستان کوتاه خرکش ، پیش از انکه با فقر اقتصادی رو برو باشیم ، با فقر فرهنگی طرف هستیم . فقر فرهنگی انسان هایی از جنس علی عندلیب را ، به کجا ها که نمی کشاند !
"من علی عندلیبم ، اهل همه جا ، پسر مرحوم کل ابرام خامه کش . بلا نسبت شما ادم نیستم ."
وقتی که عندلیب مکتب را رها می کند ، یعنی رابطه اش را با علم و دانش قطع می کند و بیگانه می شود از اموزش و فراگیری درس و مشق نوین ، ما می توانیم حدس بزنیم که او در چه منجلابی خواهد افتاد .
وقتی که مکتب را ترک می کند ، سی چهل روز خامه کشی – شغل پدر – بعد طبق ، فروختن ان . رفتن به دوب . روز دله دزدی ، کیف زنی ، جیب بری . شب قهوه خانه ، قمار . افتادن به زندان . ماهی گیری . افتادن توی دود . عرق خوری . راننده تاکسی مست . و در نهایت پا اندازی !
این است سرنوشت تلخ و گریز ناپذیر انسان هایی از جنس علی عندلیب . از جایگاه علی عندلیب در این داستان ما با تضاد طبقاتی رو برو هستیم ، بدون اینکه طبقه مقابل را نویسنده به ما نشان دهد.
در جامعه طبقاتی وقتی که ثروت ، سرمایه ابزار تولید در یک سو انباشته می شوند ؛ در سوی دیگر ، ما با چند ضلعی بیکاری ، دزدی ، قمار ، اعتیاد ، فقر و فساد و فحشاء طرف هستیم و این فرایند ها ، اجزای لاینفک جامعه ی طبقاتی هستند . که از این جامعه جدایی ناپذیرند.
برای تغییر سرنوشت علی عندلیب ، دعا نویسی کارگر نمی افتد . مسجد رفتن ، نماز خواندن ، چاره نمی کند ؛ چون مناسبات تولیدی ، روابط حاکم بر جامعه ، قوانین موجود ، معضلات و مشکلات دقیقا سر جای خود هستند .
گفته شده است که رفیق بد ، ادمی را بد راه می کند . حمداله مفو ، رضا جیب بر و ... غیره ، کی ها هستند ؟ از کجا امده اند ؟ از کدام سیاره به زمین مقدس ما پا گذاشته اند !!!
معلول کدام روابط اند ؟
مگر نه این است که این ها خود نیز قربانیان جامعه ی فقر زده – به تباهی کشیده – چپاول شده . غارت شده . می باشند . این ها خود نیز هم جنس علی عندلیب هستند ، نه چیز دیگر .
در اغاز این یادداشت گفتیم که از دست انسان هایی از قماش علی عندلیب – به ظاهر کاری بر نمی اید ، چرا ؟ ، چون عقب نگه داشته شده اند . بی سوادند . نادانند . نا اگاهند . اگاهی از وضع خود و وضع موجود ندارند . چون دچار فقر فرهنگی هستند . ولی با تمام این ها اعتراض می کنند . اعتراضی کور و نابلد و عصبیت خود را بروز می دهند . و علی عندلیب تمامی خشم نهفته در جان خود را ، تمامی زهر خود را در کاردش می ریزد و شکم دو حیوان زبان بسته را سفره می کند به جای این که ... .
26 – تیر – 79در انتهای شب
یادداشتی بر رمان "در انتهای شب" اثر فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرائی انتشارات جامی چاپ دوم 1377- 534 صفحه .
فردینان باردامو شخصیت اصلی رمان کسی است که در جنگ بین الملل اول داوطلبانه شرکت می کند و از نزدیک و رویارو زشتی های جنگ را می بیند . حماقت انسان ها را لمس می کند . پلیدی های روح آدمی را نظاره گر است . می بیند که چگونه جناب سرهنگ مغرور دست ها به کمر با کبر و تفاخر، سرش از تنش جدا می شود . می بیند که چه سان افسرآگاه جان سالم از جنگ به در می برد تا در جنگی دیگر آن جان را از دست بدهد . چگونه سرباز های نادان گلوله ی دم توپ ، و مردم از پشت جبهه قربانیان بی شمار انسان های طماع و حریص می شوند .
باردامو در اینجاست که از هرچه جنگ و خون ریزی است متنفر می شود .
فردینان سلین در این رمان زشتی های جنگ را به وضوح هرچه تمام تر به نمایش گذاشته است .
فرهاد غبرائی مترجم آگاه در بحبوحه جنگ ایران - عراق درسال 1363 این کتاب را ترجمه می کند ، هرچند چاپ اولش می ماند تا سال 1373.
سپس فردینان باردامو به کشور آفریقایی بامبولا که از مستعمرات فرانسه است ، می رود و مدیر داخلی کارخانه ای می شودو در آن جا زندگی مردم فقیر و توسری خورده را می بیند ." مادرهایی را می بیند که روی سر گونی خرما را حمل می کنند و روی پشت وزن اضافی بچِِِِّه هاشان را "
چماق سفید پوستان را می بیند که چگونه برسر فرق سیاه ها برای کسب ثروت فرود می آید . نژاد سیاه را می بیند که چگونه " بوی فقر می دهد . بوی بطالت تمام نشدنی ، بوی تسلیم و رضای ننگ آور ."
در آن جا مریض می شود . از شدّت تب می سوزد و تا پای مرگ پیش می رود ! سپس چند ماهی به آمریکا می رود . در کارخانه ماشین سازی" فورد" کار گری می کند . به پزشک آن جا که معاینه اش می کند تا سلامتی اش را تأیید کند می گوید :" قربان من تحصیل کرده ام . حتیّ زمانی پزشکی می خواندم . و پزشک درجوابش می گوید : این جا درس هایت به هیچ درد نمی خورد ، پسرجان ! این جا نیامده ای فکر کنی ، آمده ای همان کاری را که یادت می دهند ، انجام بدهی . ما در کارخانه هامان به روشن فکر احتیاجی نداریم . به بوزینه احتیاج داریم ، بگذارنصیحتی بهت بکنم . هرگز ازفهم و شعورت حرفی نزن ! ما جای تو فکرخواهیم کرد، دوست عزیز . هرگزیادت نرود ." ص (236)
درآمریکا گرسنگی می کشد . بر می گردد تا تحصیلاتش را ازسربگیرد . طبیب می شود و در حومه شهر پاریس « راسنی » مطب باز می کند . در جایی می گوید :" من نه بلند پروازی داشتم و نه جاه طلبی ، فقط دلم می خواست یک کم نفس بکشم و کمی هم غذای بهتری بخورم ." ص (250)
زندگی در بین انسان های فقیر برایش درد آوراست ازهرچه فقر وفقیر است دل زده می شود حتیّ بدبین . می گوید :" مردم در ازای خدمتی که به اشان بکنی از تو انتقام می گیرند ..." و ادامه می دهد که "روزبروزهر جور زشتی که در پستوی روح شان مخفی می کردند بیش تر نشانم می دادند ." ص (257)
و بالاخره :"برای من اخلاقیات بشری ذره ای اهمیت ندارد ، ذره ای درست مثل بقیه آدم ها " ص (330)
" بخت از من برگشته بود " ص (303)
از تأمین مخارج روزانه اش عاجز است در تئاتر نقش صامت بازی می کند . با کشیش پروتسیت آشنا می شود . یک بار به کشیش می گوید:"آخرکار گفتیم آدم باید خیلی ذلیل باشد که افسوس سال بخصوصی از عمرش را بخورد !... کشیش ، ماها می توانیم با رضایت خاطر پیر بشویم ! مگر دیروز آش دهن سوزی بود ؟یا مثلا پارسال ؟... عقیده ات غیر از این است ؟... افسوس چه را بخوریم ؟... ها ! جوانی ؟... ماها هرگز جوان نبودیم !..." ادامه می دهد :" جوانی واقعی یعنی دوست داشتن همه بدون استثناء ، این تنها چیزی است که جوان و شاداب است . خوب ، حالا شما چند نفر جوان را می شناسید که آن قدر جوان باشند که این طور رفتار کنند ؟... من که نمی شناسم !... ص (398)
در طول رمان چند بار عاشق می شود : لولا ، تانیا ، مالی ،... و آخری سوفی . پس از این که چندین شهر فرانسه را دور می زند به تولوز بر می گردد . دوست قدیمی اش پارایین را می بیند که در یک آسایشگاه روانی کار می کند . خودش نیز در آنجا مشغول می شود . تا این که یک روز رئیس آسایشگاه آقای باریتون به انگلستان می رود و آسایشگاه را به دست باردامو می سپارد و دیگر بر نمی گردد .
از جمله شخصیت های به یاد ماندنی که سیلین به تصویر می کشد روبنسون است دوست بادامو . روبنسون نیز فقیر است ، برای این که از فقر نجات پیدا کند ، دست به هر کاری می زند . روبنسون حاضر می شود برای این که ده هزار فرانک به دست بیاورد ،به کمک خانم هانروی ،مادر شوهر او را که پیرزنی نق نقو است از بین ببرد . نقشه می کشند . بمب دست سازی درست می کنند که جلو در لانه خرگوش های پیرزن کار بگذارند . بمب در دست های خود روبنسون منفجر می شود و او را نابینا می کند . بعد ها به طور اتفاقی روبنسون و باردامو با خانواده مادلون آشنا می شوند . مادلون عاشق روبنسون می شود . ننه هانروی در یک موزه قدیمی اجساد مومیایی شده را نشان توریست ها می دهد و پله های سرداب تند و تیز است . در یک غروب روبنسون ننه هانروی راهل می دهد و او از پله ها سقوط می کند و می میرد روبنسون بعد ها بینایی اش را به دست می آورد . مادلون را می گذارد و به سراغ باردامو می رود . مادلون به سراغ روبنسون می آید و از او می خواهدکه یا با او بر گردد و یا او را به پلیس معرفی کند . روبنسون زیر بار نمی رود . و مادلون با سه تیر که به او شلیک می کند او را می کشد و فرار می کند .
رمان در انتهای شب ، داستان تلخی هاست . زشتی های جنگ . زندگی فلاکت بارمستعمرات ! داستان خلجان های روح نا آرام آدمی است . داستان انسان هایی که با وجود این که آگاه و روشن فکر اند ولی به گفته خودشان هیچ گونه اعتقادی به آینده ندارند . آینده از نظر آن ها پوچ است و تو خالی .
داستان انسان هایی که فقیرند ، اما در حین ناداری دست به اعمال ناشایست حتیّ قتل می زنند .
فردنیان سیلین در این داستان آن سوی جسم انسان هایی را به تصویر کشانده ، که دارای روحی ناآرام هستند . امّا روح آن ها پاک و پاکیزه نیست . فقر و فلاکت پاکیزگی روح آن ها را ازشان گرفته . و این مهم خود جای تأمل دارد !
29-مهر-79
جرم فقر
فقر جرم نیست .
فقر جنایت هم نیست .
فقر فقط نیاز است .
فقیر گدا نیست ؛
فقیر انسان است .
انسانی که شخصیت دارد و هویت ؛
انسانی که قلب دارد و روح .
انسانی که می اندیشد ! ۱۹ـابان ـ۷۲آرامش و سکوت
آرامش وسکوت
روح زمان دروجودش چلانیده شده بود واو را به سختی می چزاند! بار زندگی هم چون کوهی خفته بر سینه اش فشار می آورد وقلب او را می آزرد. زمین وزمان از تحمل قدم های سنگین رنج او عاجز شده بودند واو را می آزردند.آزرده بودند.همه کس وهمه چیز او را می آزردند، هرکس به سهم خود وبه نوع خود!
غم در وجودش موج می زد.لب پر می زد.سرریز می شد و عرصه ای می خواست برای وجود. برای ابراز وجود . ظرفش پرشده بود ومظروف می خواست بیرون بیاید. بیرون بپرد ومی پرید. فقط زمان می خواست. زمان از دست اش در رفته بود. زمان گم شده بود و زمین نا مشخص. این بود که هیبت درون اش له ولورده شده بود.
بار زندگی قطعه قطعه از جان اش می کند و او را می فرسود. او تحمل می کرد. تاب می آورد. مقاومت. مقاومت توام با سکوت! سکوتی به سنگینی وعظمت کوه. همان کوهی که بر قلب اش بود.
خشم بالای شانه اش بود. بالای هر دو شانه اش. ومترصد آن که قامت اش را تا کند. قامت اش را تا کند و بشکند. خشم خود را بالا می کشید. به سر و صورت. تمامی صورت اش از خشم بر افروخته می شد. در نهایت به چشمان اش می رسید. تمامی وجودش خشم بود و تمامی خشم اش در چشمان اش. و چشمان اش فقط نگاه می کردند. نگاه هایی تیز و برنده. تیز و برنده و نافذ !
رنج و غم درون. زجر وخشم پوشان. همگی با سکوت اش برابر بود. سکوتی پر صلابت و سهمگین !
از آنان که ور زیاد می زدند بدش می آمد. اما چیزی هم بهشان نمی گفت. در دل آن ها را تمسخر می کرد. دوستان اش بودند. دوستانِ دشمن گریز. از جور دشمن به این ها پناه می برد و چیزی هم عایدش نمی شد.
چقدر آرامش را همراه با سکوت دوست داشت. اصلا آرامش و سکوت جزئی از او شده بودند. جزئی لا ینفک از وجود او. و او تا مرز پرستش ، آرامش و سکوت را دوست می داشت و بهشان عشق می ورزید !
3ـ شهریورـ 71
نقطه ی تلاقی
عشق حالتی است . حرکتی است . موجی است . و یا لحظه ای است که معلوم نیست از کجا ، کی وچگونه آغاز می شود . همانند روزنه ی ریزی که از قطره ی آب باران ناودانی بر روی زمین رسی ایجاد می شود و چون این قطره مداوم و پی در پی بر روی ذرات رس بنشیند ، چیزی
نمی گذرد که تمامی وجود و هستی خاک لبریز از آب دلنشین و گوارا می شود و روزنه تبدیل به
سوراخ و سوراخ حفره می شود و حفره لحظه به لحظه گودتر و عمیق تر می شود و پایانی ندارد
مشروط بر تداوم قطرات .
آغاز عشق ، اگر بتوانیم سرآغازی برایش قایل باشیم هرچند که هیچ عاشقی نمی تواند مدعی
باشد ، که من از کی و چگونه به این مرحله رسیدم ، آغازش نا مشخص است ، فقط ذره ای بسیار ریزی است ، نقطه ای است کم رنگ و بسیار ضعیف که شاید چشم غیر مسلح قادر به رؤیتش نباشد
اما مدتی بعد ، زمانی ، فاصله ای نه چندان زیاد ، اندکی ، لختی ، لحظه ای ، آن نقطه ی ضعیف ولی پر حرارت ، آن نقطه ی کم رنگ ولی پرجان و پرعطش تمامی وجود، ذره ، ذرات سلول های
آدمی را در می نوردد . جان آدمی لبریز می شود ، لبالب از آن موج ، از آن حالت و یا حرکت.پیش می رود ؟ به کجا ؟ به کدامین مقصد ؟ به چه جهتی ؟ به کدام فراسوی ؟ تمامی این ها مهم نیست . فقط چیزی که از اهمییت بسزا وغیر قابل علاجی باقی می ماند حرکت است ورفتن . این است که چشم انداز ، افق ، آینده ، فردا و تمامی هرچه ازاین دست است بی معنی و بی مفهوم می شود . فقط وفقط می خواهد برود . به جنبد . حرکت کند و به حرکت وابدارد . درنوردد . تسخیرکند . وفتح کند فردا وفرداها را.
حالاتی در وجود ادمی است که وصف می شود ولی قابل توصیف نیست ؛ گفته می شود ، ولی گفتنی نیست ؛ به مشام میرسد ، ولی بویایی نیست ؛ حس می شود ، ولی قابل لمس نیست ؛ اصلا در قاموس هیچ واژه ای نمی گنجد . تنها آدمی باید در آن لحظه ، در آن مقطع ، در آن هیبت ، در ان شکل و شمایل ، در ان وجود و هستی قرار بگیرد تا مگر بتواند ، ان حالت را درک کند .دوستی می گفت :" آیا تا به حال شده است از درد لذت ببری ! ازعمق درد شعف بشوی .
از فراخنای درد لبریز بشوی ! "
آری آن درد فقط درد عشق است و دیگر هیچ ! که تمامی ذرات و جزء جزء سلول ها را
درمی نوردد و تمامی قلل را تسخیر، و فرد را خسته می کند ، به زمین می نشاند ، از پا
در می آورد و تسلیم می کند . و از همین تسلیم است که انرژی می دهد . نیرو می بخشد . توان ات را صد چندان ، نه هزار چندان می کند و تو را به مانند خسی در اقیانوسی بیکران و یا همانند شاخه ی نهال ضعیفی در سیلاب تندی که هیچ گونه اختیاری در کف اش نیست ، بعد ازعبورازتمامی پیچاب ها و نشیب و فراز ها به دریای آبی روشن ، به دریای پاک و بی انتها ، به دریای عظیم دوستی ، که آدمی از دیدن آن سیراب نمی شود ، می رساند
25- اسفند ماه - 69
هدف زندگی
با زندگی نمی شود شوخی کرد . با زندگی نمی شود قهر و ناز کرد . زندگی را نمی شود به بازی گرفت !
واقعیت های زندگی چون کوهی استوار جلوی آدم قد کشیده اند . رو در رو . محکم و استوار . سخت و سمج . از کنارشان نمی توانی بگذری . بیخ گلویت چسبیده اند . نه مفری هست ، نه گریزگاهی . یا باید تسلیم بشوی و نابود . یا به جنگ آن ها بروی .همانطور که آن ها ترا به نبرد دعوت می کنند . ستیزی نابرابر . مبارزه ای بی امان و پایان ناپذیر . نبرد همیشگی تاریخ . نبردی که فاتحی ندارد . اگر تسلیم شوی به خاک مذلت می افتی و اگر به کش و قوس ادامه دهی فاتح نخواهی شد . قله ایست دست نیافتنی . خیلی که هنر بکنی به کمرکشِ آن می رسی ؛ اما هرگز به انتهای آن نه.
چرا این جنگ نابرابر برنده ای ندارد ؟ به کدام دلیل مجبور به سازش با آن هستی ؟ آیا امیال و آرزو های آدمی هم بنی دارد یا نهایتی ؟ آیا به اینش می ارزد که عمری را با نکبت و خواری بگذرانی !
یا اینکه باید چاره ای اندیشید . فکری کرد . راهی یافت . شاهراهی . شاهراهی مطمئن و بزرگ با اندیشه ای شگرف ، که برای تمامی عمر باقی مانده ات ترا بیمه کند . پس اگر اینطور است آن شاهراه کدام است ؟ آیا غیر از خود آدمی کسی می تواند آن را پیش پایش بگذارد ؟
به نظر می رسد که تنها با تلاش و پیگیری ،یافتن و جستن هدفی بس والا و گرانقدر است که انسان می تواند انسانیت خویش را حفظ نماید و تداوم بخشد !!!.
4- خرداد -72لبخند خورشید
بهار می آید . خورشید لبخند می زند . گل ها شکفته می گردد . عطر گل ها فضای باغچه را
می پیماید ، فضای طبیعت را . بوی بنفشه و ریحان می آید .
با فرا رسیدن بهار هفت سین در ذهن ات شکل می گیرد ، سفره سنتی . دو ماهی رنگی در شیشه ای بلوری بازی می کنند ، وزندگی را در بازی ماهی ها می بینی ، در تحرک و جنب و جوش
شان . و می آموزی زندگی را از ماهی ها . ماهی هایی که در دریا زندگی می کنند ، نه در شیشه ها و یا برکه ای حقیر . و تلاش می کنی به دریا برسی . دریای پرطپش هستی .
جشن می گیری نوروز را ،وآرزو می کنی که هر روز نوروز باشد ، و تبریک می گویی به هم وطن ات ، و هم وطنی که آن سوی مرزها زندگی می کند .
زندگی زیبا می شود در بهار . طبیعت زیبا می شود . طبیعت می خندد و تو به تماشا می نشینی ،
به تماشای بهار و فصول . و یاد می گیری زندگی را از طبیعت خندان .
نگاه سفره می کنی در ذهن ات به نانی که روی سفره است ، و چشم ات که به سکه می خورد ،
ناخودآگاه به یاد اجاره خانه ات که عقب افتاده ، می افتی ، و می پرد خنده از لب ات . و اراده
می کنی - مثل سال های پیش - که در سال آینده بیش تر کار و تلاش بکنی ، و باز می بینی که
هشت ات گرو نه است و . . .
وآرزو می کنی که نوروز و بهار به هم وطن هایت خوش بگذرد !
اسفند - 75
قلوب بی غش
بيا جان دل تا برايت بگويم حكايتي. حكايت از مردمي ، با قلوبِ بي غشي. حكايت از گذشته اي ، گذشته ي شيرين ودل كشي.
از انسانيتي بگويم برايت. از زيبايي ها، نه از زشتي ها. از تنگدستي ها، ولي بلند نظري ها :
روزي بود ، روزگاري بود ،چه دوراني بود
مردمي بودند ،با هم سازگار ،با هم مدارا
كم توقع ،بي شيله پيله ،بي غم و غصه
گذشت اون زمون ،ديگه نمي آد،حتا به خوابمون .
دو برادر بودند ،يك دل و يك رنگ
كارشون باهم ، از واسه روزي
شريك نبودن ،از شريك بهتر ،از دل و از جان
غم شان نبود ، رو راست با هم .
فصل درو بود،موقع خرمن
محصولاشون هم ،از هر سال بيشتر
درو تموم شد ،كاه ها يه طرف ،دون ها يه طرف
قرار گذاشتن ،فردا ببرن ،توي انبارها
آن شب مهتاب بود ،مثه روز روشن.
برادر كوچيكه ،چار تا دختر داشت ،همه دم بخت !
شب و دو نيم كردن . پاس اول ،نوبت بزرگه
تا نكنه ، جانوري ، دَله دزدي
دستبرد بزنه ،به مال شون.
بزرگه تو فكر ،با خودش مي گفت :
«برادر من ،دختر صاحبه
بايد تا خوابه ،يه كاري كنم »
از كوت * گندم ،كه از خودش بود
هر چقدر تونست ،گذاشت واسه اون .
نيمه ي شب شد،پاس دوم شد
برادر كوچيكه ،از خواب بيدار شد
بزرگه خوابيد ،يواش يواش ،خواب اومد براش .
كوچيكه بيدار ،يكه و تنها
با همه فكرهاش ،غرق در خود بود
بخودش اومد،از دلش گذشت :
«برادر من ،با چند پسر ،عائله سنگين
خدا نكنه ،درمانده بشه ،وامانده بشه. »
بلند شد يه هو ،با همه زورش
هر چقدر تونست ،گذاشت روكوت ،برادرش .
صُب رسيد از راه ،خورشيد با نورش
حيوان آوردن ،بار كردن گندم ،بردن به انبار
يه روز گذشت ،دو روز گذشت ... ته گندم ها بيرون نيومد.
خسته شدن ،منده شدن ،از بس كه گندم ،به انبار بَرَند .
جارچي گرفتن ،جار زدن :
آها... ي مردم ،گندم سبيل !
هر كه مي خواه ،هر چه مي خواه
گندم ببره ،مال خودش .
29 –آبان - 73
* كوت
سالن انتظار
سالن اورژانس چشم پزشكي جاي سوزن انداز نبود! دو دكتر و چهار رزيدنت و چند پرستار مشغول معاينه بيماران بودند. بيماران كوچك و بزرگ. پير و جوان.
مش رحمان دست در دست پسرش با يك چشم پانسمان شده وارد اورژانس شد:
- قدرت، چرا امروز ئيقد شلوغه؟
- چون دو روز پشت سر هم تعطيل بوده.
- په خوبه يه جايي پيدا كني بنشينيم.
قدرت پدر را آن سر سالن برد و روي نيمكتي نشاند و خودش سر پا ماند.
مش رحمان گفت:
- چرا خودت نميشيني؟
- من راحتم بابا.
- بشين تا خستگيت در بره.
- باشه بابا ميشينم.
اين را گفت، ولي جاي خالي نبود كه بنشيند. چشمش افتاد به در و ديوار كه پُر بود از عكس و پوستر، و همهگان را دعوت به سكوت ميكرد و ...
یاداشتی بر رمان "جسد های شیشه ای"
رمان "جسدهاي شيشه اي" اثر مسعود کیمیایی براي مخاطب هايي كه علاقمند به رمان هاي حجيم هستند رمان جذاب و خواندني و پر از حوادث ريز و درشت است . جسدهاي شيشه اي هم مخاطب عام را راضي مي كند و هم تا حدودي مخاطب خاص را ، خواننده ي حرفه اي را .
رمان سياسي – اجتماعي جسدهاي شيشه اي داستان نابودي بورژوازي ملي شكست دكتر مصدق و رشد بورژوازي كمپرادور است . كه در برشي از تاريخ پرتحول سياسي معاصر ايران در يك خانواده اشرافي – ولي ملی و وطن دوست – به نام ميرزا مبشر انشايي ، نشان داده شده است . از اوج تا حضيض .
طلعت دختر بزرگ ميرزا كه عاشق علي خان وقار سلطان ، رفيق گرمابه و گلستان طاهر – برادر طلعت است – مي شود . او قبل از عقد و ازدواج حامله مي شود . آن هم زماني مي فهمد كه علي خان جهت تحصيلات دانشگاهي راهي فرنگ شده . ميرزا كه چنين خفت و خاري را بر نمي تابد طلعت را نمي كشد . او را زنده نگه مي دارد ولي گروهبان رحيم كوه دره اي را به عنوان همسر طلعت تحميل مي كند و باغ شميران را با يك كلفت و نوكر به آنها مي دهد . علي خان كه اين جاي كار را نخوانده بود بدون عشقتک گفته ها
بلند پرواز:
تنها با گسترش اندیشه و " اتوپیا " ست که انسان بلند پرواز می شود و همه ی جهان برایش محدود و کوچک .
روح اثیری :
با گستردگی دامنه ی عشق و زیباییست که روح انسان اثیری می گردد !
قدرت صداقت :
در سایه ی صداقت و راستی است که شخص قوی و نیرومند می شود !
وسعت روح :
یک دلی و یک رنگی باعث بزرگی قلب و وسعت روح می شود !
8 – تیر-73
زیر بار قرض
آقاي مهرباني زنش را بر ترک موتور سوار کرد و به طرف بنگاه رفت . او درشت اندام بود و بلند بالا . زن کوتاه قد بود و ريزه پيزه ، ولي فلفلي . درست فيل و فنجان بودند! زن سوار که شد انگار پشت سر مرد قايم شده بود. هنوز چهار راه اول را پشت سر نگذاشته بودند که زن شروع کرد به غُر زدن :
"حالا نمي شه چند ماهي صبر کني . فکري ذکري ، قرض و قوله اي ! " مرد تنها سرش را بر گرداند و نيم نگاهي کرد .
خيابان ها پُر از چاله و چوله و دست انداز بود .
" خب ،چي ميگي . زندگي که همه ش يه جور نيست . بالا - پائين داره . آدم که نبايست زود جا بخوره ! "
مرد آب دهنش را قورت داد ! " دِ يه حرفي بزن . اقلا ً چيزي بگو . "
مرد به آرامي گفت : " يک خيابان درست و حسابي توي شهر نمانده . سازمان آب ، شرکت گاز ، مخابرات ديگر جاي سالمي نگذاشتند ! "
زن با غيظ گفت :
- چرا صحبت عوض مي کني !
- گفتي چيزي بگو ، منم گفتم .
- خودت به آن راه نزن !
مرد سعي کرد که زن را آرام کند ، ولي زن دست بردار نبود :
" من ذله شدم با اين کارات ! "
آقاي مهرباني سرش را کامل بر گرداند تا خشم نهفته در چشمانش را به او نشان دهد ، که موتور انحراف به چپ پيدا کرد و رفت وسط خيابان . بوق ماشين سواري که از پشت سر مي آمد خيابان را بر داشت .
زیبایی روح
روح ادمی همانند پهن دشت وسیعی است که بعضی اوقات همه ی اشیا ، همه ی انسان ها و تمامی هستی را به زیبایی می نگرد. به هر پدیده ای که چشم می دوزد طراوت وتازه گی می بیند. شادابی ونشاط می بیند. خرمی وسرسبزی می بیند.
انگاردرجهان ذهن اوچیزی به نام بدی وزشتی وجود ندارد.انگار واژه هایی به مانند د نا یت وپستی،قساوت وسنگدلی،شقاوت
وبی رحمی ،پلیدی وزشتی در جهان او بیگانه و غریبند !
چه زمانی است؟ چه موقعی است؟کدام وقت وکدامین لحظه وهنگامه ای است که آدمی دراعماق ذهن خود ، دروادی روح وضمیر خود بجز زیبایی وفروزندگی چیزی نمی بیند!
آن لحظه ی تابناک ودرخشان،آن اندک زمان پر لذت وترنم،چه موسمی به انسان دست می دهد که جها ن هستی را به مانند پرد ه ی وسیع نقاشی ای رنگی وبسیار زیبا ودرخشان می بیند.
آن ساعت سعد،آن لحظه ی شوق،آن زمان پر طراوت: روزیست که عشق سرکش غلیان وطغیان می کند ،روزیست که عاشق به
دیارمعشوق ،به دیدار معشوق می شتا بد. روزیست که دید گان عاشق به تماشای جمال پر فروغ یارمنور می گردد!
مشکل بچه دار شدن
هنوز غروب نشده بود که زن خطاب به مردش گفت : پس اگر رفتني هستيم ، بگو که بچه ها را آماده کنم . مرد نگاه به گونه هاي زردرنگ و دست هاي لاغر زنش کرد و با بي ميلي گفت :عيبي نداره !
زن مشغول تر و خشک کردن بچه ها شد سپس آنها را پوشک کرد .
مرد صورتش را دو تيغه اصلاح کرد و در حالي که تک و توک موهاي
سفيد سبيل اش را مي چيد ،
گفت: حالا حتما بايد برويم !
- پس نه الان خودت گفتي عيب نداره .
- اينم به خاطر تو، باشه.
- نمي خواد منت اش رو سر من بذاري .
صداي ونگ ونگ بلند شد. زن به شوهر نگاه کرد: پس بلند شو کمک کن تا زودتر آماده شيم.
مرد بر خواست اما مثل کسي که بخواهد از ناچاري ، کاري را انجام دهد.
از در حياط که خوا ستند بيرون بروند، زن گفت : خوب بود يکي - دو چراغ را روشن مي ذاشتي .
مرد گفت :اونم به روي چشم.
روز تلخ شیرین
«نيمه شب است يا صبح؟ ظهر است يا عصر؟ كجا هستم؟ چند وقت است كه اينجا هستم؟ چرا اين قدر تاريك است، تنگ است؟ خواب ميبينم يا بيدارم؟ من كه تب نداشتم. تب نوبه گرفتهام؟ تب و لرز. براي چه اين همه پتو رويم انداختهاند. اين لحاف چيه؟ نميتوانم نفس بكشم. نه! من تب ندارم. تبم كه ديروز قطع شده بود. پس چرا اين همه لحاف و پتو... .
واي... واي دارم خفه ميشم. نفسم بالا نميياد. اين كوه سنگين چرا روي سينهام خوابيده؟ محسن كه اين قدر سنگين نبود؟ اين محسن نيست. پرس..تار كجايي؟ پر...س...تار.كو دكتر؟ كو...» مرد از آفتاب نشين كه با سايرين برگشته بود، دلش بدجوري شور ميزد. از نيمروز تا اين لحظه، قطرههاي اشك از چشمانش نجوشيده بود. اصلاً باورش نميشد. شك نه، به يقين دلش گواهي ميداد كه اشتباهي شده، نميتوانست به خود بقبولاند كه ديگر او نيست شده. فناگشته. مرده است. ديگران در تكاپو بودند. در فكر اعلانيه و مسجد. غريبترها ميآمدند و ميرفتند. اما مرد در عالم ديگري به سر ميبرد. دلش يك جا نبود. بيقرار.
نخستین نگاه ، اولین کلام
عشق جوشش قلب است. هیجان سلول های تن آدمی است. عشق نبض زندگیست. طپش وجود انسان عشق است.
آغاز و پایان عشق آدمی در نگاه اول رقم می خورد. در بند بند تن انسان. رد پای کلام اول به اندازه نگاه اول نیست، امّا اثر خاص خود را دارد. وقتی که لب باز می شود باید سخن به قلب بنشیند، هم چون شهابی تند و سریع. امّا اگر نگاه اول کار خودش را نکند، به ظن قوی کلام اول شاه نشین قلب نمی گردد. کلام باید چنان برنده، تیز و محکم باشد، تا نقصان نگاه را جبران نماید. که این امر اگر چه به نظر بعید می رسد امّا ناممکن نیست.
کلام باید دارای ویژه گی های بسیار باشد. اول این که از دل بر آید تا بر دل نشیند. نه این که تصنعی و یا روشن فکرمآبانه باشد.
دوم این که باید گویای احساس درونی فرد عاشق باشد و سوم باید خالص و بی ریا باشد، باصدق تمام.
کلام باید شیرین و موزون باشد. باید شور و نشاط در آن موج زند. باید هستی را، وجود را در کلام دید. باید زندگی را در کلام حس کرد. کلام عاشق در یک کلام، باید جان دار باشد . کلام عاشق به بزرگی و بغرنجی نیست، هرچقدر ساده و صمیمی و صریح باشد، گواراتر و شیرین ترست.
کلام عاشق نیازمند رمز و راز نیست، زیرا که خود عشق بزرگ ترین رموزهاست. زیباترین رازها در عشق نهفته است.
عشق پنهانی ترین احساس آدمی ست. نهفته ترین عواطف را بر می انگیزاند. ریشه ی آدمی را تکان می دهد. قرار را می رباید و فرد عاشق را بی قرار می سازد. کلام عاشق باید بی پرده باشد، لخت و عریان. بی واسطه. کلام باید پاک و بی آلایش باشد، بی هیچ لفافه ای، و بی هیچ جامه ی عاریه ای.
بار کلام باید بار وصل باشد. بار نزدیک شدن. همدمی. یکدلی. یکی شدن هم چون مُهر گیاه.
تمامی این صفات را که داشته باشد باز کار نگاه اول را نمی کند! در نگاه اول چه چیزی نهفته است؟ چه رمزی. چه رازی. چه شکوهی. چه هیبتی. چه قدرتی!
در نگاه اول قدرتی هست که انسان را شیفته و مجذوب می کند. واله. در نگاه اول قدرتی هست که انسان را نیازمند می سازد. قدرت نگاه اول می سوزاند. می گدازد. نگاه اول باری بر دوش آدمی می نهد. باری سنگین و دیر طاقت. باری که شاید تا آخر عمر فرد ناگزیر از حمل آن باشد. باری ثقیل امّا دوست داشتنی. باری پر مسئولیت توأم با لذت. باری بزرگ و زیبا.
باری که شیرنی اش در سختی آن است. لذت اش در سنگینی و عمق اش در زیبایی. بار عشق را بر دوش می گذارد!
بازگشت
بهار است. آغاز فصل بهار. فصل تنفس زمين و شادي پرندگان. فصل رويش سبزه و شكفتن گل. هوا، هواي بهاريست و نسيم صبحگاهي ميوزد. چه خنك و دلنشين است اين نسيم فرحبخش. تلاءلو نقره فام خورشيد مهربان، زيبا و ديدني است. چشم ميل دارد به آفتاب خيره شود، ولي آن تشعشع پر فروغ چشم را ميآزارد.
پنجرهي اتاقش رو به شمال باز ميشود و درست خورشيد از سمت راست آن ميتابد. تازه از خواب بيدار شده، پس از چند غلتي كه در رختخواب ميزند باز هم ميل دارد بخوابد. انگار تشك نرم دوست ندارد اندام لطيف و موزون او تركش كند. جا به جا ميشود. بالاخره بر ميخيزد. خميازهاي ميكشد. پنجههايش را مشت، و دستها را از كتف تا آن جايي كه جا دارد طاق به طاق باز ميكند، سينهاش رو به جلو و انحناي كمر راست، روي پنجهي پاها بلند ميشود؛ چنان احساس رضايت بخشی بهش دست میدهد، كه رخوت خواب از تنش ربوده ميشود.
به پشت پنجره ميآيد. پردهي تور سفيد را كنار ميزند. با چشمان درشت و ميشياش نگاه در نگاه آفتاب ميدوزد. سبزه است. سبزهاي روشن و گيرا. دماغش كشيده. ابروانش خنجري. لبانش غنچهاي و موهايش پُر پشت و بلند و صاف. هر ماه موهايش را به مدلي و رنگي آرايش ميكند، اين ماه مش. دستي درون خرمن موها ميكشد و با يك تكان سر و گردن، خرمن را به روی شانهها و پشت ميافشاند.
یاداشتی بر رمان "درخت انجیر معابد"
رمان درخت انجیر معابد آخرین شاهکار "احمد محمود" که در دو جلد ، 1038صفحه انتشارات معین چاپ اول سال79 به رشته تحریر در امده است .
داستان انجیر معابد ، داستان پاشیدگی و زوال یک خانواده اشرافی _ اسفندیار خان و نابود شدن ان از یک طرف و از طرف دیگر به قدرت رسیدن قشر جدید نو کیسه ای امثال مهران شهرکی به اصطلاح مهندس و یا وکیل پایه یک دادگستری . در کنار این خط داستانی ، خط دیگری که به موازات آن سیر می کند وپیش می رود ، شکل گیری، به وجود آمدن ، گسترش و نمایش باوری از باور های عوام ، فرهنگ فولکلور ، خرافی _اعتقادی ، حول و حوش درخت لور یا درخت انجیر معابد ، که در پیشینه ی آن درخت گفته شده است ،معلوم نیست که این درخت را چه کسی ، کی و از کجا اورده و در این محل _ زمین وباغ اسفندیار خان کاشته است . که کم کم این درخت سمبل ونمادی می شود برای عوام . تا به آن حنا بمالند . تریشه پارچه ببندند . پایش شمع روشن کنند و خواسته ها ، امیال وآرزوهای به دست نیامده را از آن طلب کنند . ودل ببندند به این که روزی بالاخره ، این درخت حاجات آن ها را بر آورده خواهد کرد !
از جمله مسایلی که در این رمان بدانها پرداخته شده عبارتند از :
بیکاری ، اعتیاد ، عدم تامین برای فردا ، عدم اطمینان برخی از مردم به همدیگر و جامعه ، زیر پا گذاشتن اخلاق در خانواده و اجتماع _ زری دختر سیزده ساله دو دوست پسر دارد ...کارگران مزدور عشایر
کارگران مزدورعشایر.زنان و دختران وکودکان.نوجوانان ونونهالان.از کله ی سحر تا تیغ آفتاب در دشت و صحرا های سوزان با قیافه هایی تکیده و رنجور ، با نگاه های خشکیده در کاسه چشمان شان به جان کندن مشغولند!
دو طره ی بافته شده ی گیسوان زنان جوان و میانسال قرص چهره ی از آفتاب سوخته شان را زنیت بخشیده است.
چشمان معصوم دختران ، نوجوانان و کودکان خردسال از عقب وانت غریبانه آدمیان و خودرو های شان را به تماشا نشسته اند.
اینان از کار برگشته اند.صبح هنگام رفتن لبخند ملایمی بر رخسارشان نقش می بندد. برخی همراه با شیطنت خوش و بشی می کنند.مزه ای می پرانند ؛ یا این که دوستانشان را بر سر موضوع کوچکی دست می اندازند. واما عصر ، موقع برگشت.چهره های غمگین. تن های خسته. ماهیچه ی دست و پا ها مور مور می کنند. بدن ها به آب ولرمی با ماساژ جانانه ای نیازمند است.
باد ثور تابستان عقب وانت ، مویرگ های چشم ها را خونرنگ کرده است.
دل ها از فرط گرسنگی مالش می رود ، ضعف می کند ؛ و زیر زانوان سست شده است. نان و ماست ظهر بن دل شان را نگرفته. چه اشتهای عجیبی به یک وعده غذای گرم و لذیذ دارند. چشمان را که از شدت باد می بندند سفره ی رنگین دست نیافتنی ، در عالم خواب و بیداری جلوی شان به رقص در می آید. همین که پلک ها را باز می کنند قیافه های زرد و لب های خشکیده همراهان شان جلوی دیدگان موج می زنند!
هیچ نقطه ی امیدی جهت خلاصی از این اوضاع به ذهن شان نمی رسد ؛ از این مخمصه!
آیا با دیدن این چهره های بی گناه دل مان هم می لرزد ! آیا وقت و حوصله ی آن را داریم که لختی ، اندکی درباره ی آنها بیندیشیم !
چه کسی میتواند تمامی رنج ها را بفهمد !
ترازوي رزق
عصر يکي از روزهاي اواخر مرداد ماه بود. ميدان از نفس افتاده بود. تف گرما تازه شکسته شده، امّا هنوزهوا دم داشت. مش نظام درگوشهي جنوبي ميدان کنار چرخ دستياش ايستاده بود. دو- سه نفر مشتري خربزه هاي مشهدي را سبک و سنگين ميکردند. يکي از مشتري ها پرسيد:
- کيلو چند؟
- صد تومن!
- چه خبره ؛ پس کي ارزون ميشه که ما هم بتونيم اقلا ً نان و خربزه اي بخوريم. مشهدي نظام که آدم کم حرف و آرامي بود، تنها نگاهي – که حکايت از هم دردي داشت – به مشتري انداخت. نگاهش جار ميزد" اي کاش دست من بود تا کيلوئي ده تومان ميفروختم"، و هيچ نگفت.
مشتري با حسرتي در دل، سوار دوچرخه قراضه اش شد ورفت. از سه نفري که دور وبر گاري بودند فقط يکي از آن ها خربزه اي خريد.
يک ساعتي گذشت. دم دماي غروب. آفتاب نشين. هنوز مشهدي نظام در انديشه ي آن مشتري بود. عالم خيالش را...
کلول
يك سال بودكه به هردري مي زد باز نمي شد،گويي تركه ي(2)*اناردستش بود! ديگرعقلش به جايي قدنمي داد.نمي دانست چكاربكند.چكارنكند.شب شده بود كه تصميم گرفت به سراغ ملك مريدون برود.
« آقاملك! دوست قديمي ام. رفيق روزتنگي،روزسختي. آن سال كه دسته ي گرگ به گله زدندوگوسفندهارالت وپاركردند،ملك به كمكم شتافت.همين چندسال پيش انگارديروزبود-كه خواستم گله راازعرض جاده-نرسيده به شهرك چمران عبوردهم دم دماي صبح، راننده خواب آلودخدانشناسِ خاور،گله رازيرگرفت ودررفت.چقدردادوقال كردم، چقدرازاين زبان بسته هاتلف شدند،بازهم كسي به دادم نرسيد،به جزآقاي مريدون،ومراازدست سنجري نجات داد.هرچندازبالايي خدا(3)* ازروسياهي اش درآمدم،ولي...»
حسرت به دل
كُبرا دركنار زن برادرش دراتوبوس واحد نشسته بود. آنقدرها كه نشان ميداد پير نبود، يعني پير نشده بود. حتا دلش هم هنوز جوان بود. ولي آنچه كه باعث شده بود كه ديگران فكركنند وگاهي اوقات بر زبان آورند «نگاهش كن انگار که سه شكم زاييده»، هيكل درشت، تن گوشت آلود و قد بلندش بود. راه كه ميرفت بدنش، نه، پي هاي اضافي تنش مثل موج هاي رودخانه بالا و پايين ميرفت. واي به روزي كه ميخواست بدون چادر و با مانتو و شلوار بيرون بيايد. آن وقت هيكل قالب گرفته اش ديدني ميشد.
چشم و ابروي مشكياش گيرا بود. پوستش سبزه روشن. قرص صورت بزرگ وگوشتي. لب ها قلوه اي. بدون اغراق قدش به يك متر و هشتاد سانت ميرسيد، اما وزنش الله اكبر!
شيون بچه
ام تمور
تو! كجا بودي اون روزها كه ما براي يك لقمه نان تا « ام تمور»(1)* مي دويديم!
هنوز شب از نيمه نگذشته بود (شايد هم گذشته بود؛ خدا مي داند!) كه عضله پشت بازوي چپم يك هو آتش گرفت. انگار كژدمي نيشش زده بود، نيش كژدمي به نام فقركه برپشت بازوي چپم ، توسط بي رياترين انسان زندگي ام، در من فرو ميرفت!
مادرم كه او را « دا » يا « دايه » صدامي زديم، صبح زود به جاي اين كه با مهرباني بگويد : « دا محمد بلند شو، ديرت نشود » با تمام قدرت قسمت نرمي ازبدن ، مثل پشت بازو و يا بيخ ران را بين انگشت شست و سبابه مي گرفت و مي گفت: «دِ بلند شو، جوُن مرگ شده، لِنگ ظهره. تا كي ميخواي بخوابي.» خواب شيرين وگواراي ما را حرام مي كرد!