دد منش
خان بزرگ در شاه نشين پنجدري نشسته ،تكيه به مِخّده داده بود،به بخشي سپرده بود كه به خانه ي هدايت الله برود و خبردارش كند كه پدرش با او كار مهمي دارد. تا هدايت بيايد،خان مشغول خوردن ميوه بعد از شامش شد. وقتي كه آمد،بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب :
- خوب گوش كن هدات1، چه مي گويم . تو ديگر بزرگ شدي. بايد حساب كار خودت را بكشي. يك روزي سر پاي خودت بايستي. جاي من بنشيني .رعيت جماعت،كاسب محل، بازاري ، حتا اداره جاتي ،همه بايد از تو حساب ببرند. به موقعش بترسند. به وقتش احترام بگذارند. ولي اينا شوخي نيست . يكي – دو روزه بدست نميآيد. تو بايد دقيق فكر كني. سنجيده عمل كني. التفات داري ! »
هدايت پيش خود تكرار كرد،سنجيده ،دقيق . و به ياد صالح افتاد. بعد از ظهر چند نفر از رعايا دم خانه ي خان جمع شده بودند صحبت بين او و مشهدي صالح بالا گرفته بود:
- « اين حرفا درست نيست هدايت الله خان »
- « ساكت شو»
- « نمي شه آب را بدين صورت قسمت كرد. محصول از بين ميره »
خان گفت: گوش مي كني هدات !
هدايت با كرك هاي قالي بازي مي كرد و چشمش از عكس مينياتوري زن جوان كه در بشقاب ميوه بود ،كنده نمي شد،گفت: « حواسم هست »
خان ادامه داد :
- دنيا هزارجور سربالايي و سرازيري داره. تو كار ما ،يكي هم اضافه تر .تو ،يا من ،فرق نمي كند.بايد احترام رعيت جماعت را نگه داشت. اقل كم در ظاهر. اگر روزي لازم شد كه سري را ببُري ،هم ببُر .اصلاً مهم نيست ،ولي نه با چاقو ،با پنبه .نه در روز روشن ،كه در خفا .التفات داري !
هدايت كه از حرف هاي صالح عصباني شده بود گفت:
- گفتم حرف نباشه !
صالح گفت: « خان تو كه خبر نداري »
هدايت داد زد: « خفه . همان كه گفتم»
مشهدي صالح چشمش افتاد به سرد در منزل . لوزي دقيقي بودبا يك يا علي برجسته و شمشيري در وسط آن .
گفت : « چرا زور ميگويي! از علي نمي ترسي؟
هدايت از كوره در رفت .دو كشيده ي محكم بر گونه هاي صالح نواخت.
خان بزرگ اناري را كه در دستش بود فشرده وگفت: «التفات داري هدايت »
- ميدونم
- دانستن تنها كافي نيست. عمل كردن شرطه. من هميشه در كنار تو نيستم.
مشهدي صالح با بغضي در گلو ،ولي با متانت گفت:
« هيچ وقت پدرت ،اين گونه با ما رفتار نكرد ،كه تو كردي . تو به سن پسرم هستي . امروز حرمت خودتِ شكستي. ديگه انتظار نداشته باش كه ...
هدايت هنوز با كرك هاي قالي بازي مي كرد. به بالاي سرخان نگاه كرد،دو خنجر دسته استخواني به شكل قرينه، بر روي ديوار نصب شده بود.
خان بزرگ خواب پايش را عوض كرد و گفت:
- پس ديگر جريان بعد از ظهر تكرار نشود !
هدايت با بي حوصله گي گفت: «باشه ،چشم »
خان بزرگ چشمش آب نمي خورد كه درغيابش بتواند – آن طور كه بايد و شايد – به وظايفش عمل نمايد و هو رسوايي به بار نياورد.
هدايت گفت: « اگر كار ديگه اي ندارم ،بروم »
- برو. ولي ياد باشد كه امشب چه گفتم .هرگز فراموش نكن !
£
خانه ي هدايت الله خان دو اشكوبه بود ،دو پوش .مسلط بر همسايه ها .بخصوص برخانه ي مشهدي غلام حسين خباز.
غلام حسين شش دختر داشت و يك پسر. دو دختر را كه خانه ي بخت فرستاد. آستين ها را بالا زد تا براي تنها پسرش نادعلي زن بياورد. نادعلي در نانوايي پدر خميرگير- چانهگير– بود؛ با قدي متوسط و كتف و بازويي ورزيده.سال دوازده ماه زير بغل هاش شكافته بود. از روزي كه زيبا نو عروس نادعلي پا به خانه ي خباز گذاشت ،سايه سياه آهدات بر خانه ي خباز پُر رنگ تر شد.
زيبا كهنه هاي بچه را برد پاي شير آب و مشغول شستن شد. هدايت در قاب نيمدري جاي گرفت .نگاه هاي هيز او بر موهاي دم اسبي و شبق رنگ زيبا نشست. احساس ناخوشايندي به زيبا دست داد. شسته – نشسته ،كهنه ها را آب كشيد وبر روي بند رخت انداخت. نگاههاي خان سُريد به انحناي كمر و باسن زيبا.
نو عروس خباز دو مشكل پيش رو داشت ،وجود چهار تا خواهر شوهر در خانه،چشمان حريص و نگاه هاي نا پاك همسايه .
زيبا دختري بود زبر وزرنگ .دست و پادار و حالا زني شده بود كاري. خانه نگه دار . نه از آن گونه زن هايي كه خانه كن هستند.
مادر نادعلي نشسته بود ظرف مي شست .بتول دختر سوم خباز در كنار مادر بود.درحالي كه زير ناخن هاي بلندش را تميز مي كرد ،گفت:
- ميدوني چيه مادر .زيبا فكر مي كنه خيلي زرنگه . صبح كه از خواب بيدار ميشه،تند و تند جارو مي زنه. ظرف هاي شب را گربه شور مي كنه. يه نهار هشلهف هم درست ميكنه. بيچاره از نادعلي كه مجبوره اين نهار بخوره.
- اينم شانس ما بوده مادر. چند بار بهش گفته ام ،اين قدر تند و تند جارو نكن.ظرف و ظروف را پاكيزه بشور. ولي چه فايده .
حدود دوسال از آمدن زيبا به خانه نادعلي گذشت . ولي ميانه شان گرم نشد كه نشد. نگاه هاي هدايت،بر جسم و جان زيبا ،كمتر كه نشد ،بيشتر هم شد .
پيش از ظهر بود. زيبا در اتاق نشسته،و بچه اش را شير مي داد .بچه كه خوابيد مشغول دوختن شكاف زير پوش نادعلي شد .مادر شوهر سرش را تا نيم تنه به درون اتاق كشيد و غر زد:
- تو هيچ كار ديگه اي نداري ،كه گوشه ي اتاق كز كرده اي .
زيبا با متانت گفت:
- زن عمو ! ظرف ها را صبح شستم. اتاق را جارو زدم. نهار ظهرم آماده س . حالا هم خودت مي بيني،مشغول دوخت و دوز هستم. مادر نادعلي كه حرفي براي گفتن نداشت.پشتش را كرد كه برود. به طوري كه زيبا بشنود ،زمزمه كرد:
- « دختر هاي ئي دور و زمونه كه این قدر حاضر جوابند،واي به حال شوهراشون! »
ادامه دارد...
1 - هدات : تحريف شده هدايت