صبح زود است، نه! هنوز صبح نشده. شفق دمان است، نه! شفق هم ندمیده. هوا کاملاً تاریک است؛ اذان را نیز نگفته اند. پیرمرد، چوبدستی بدست و حلب جای روغن در دست دیگر، از خانه بیرون می رود. در را که می بندد، صدایی می شنود. اهمیّیّت  نمی دهد. چوبدست1 پیرمرد شبیه عصاست، ولی عصا نیست.چون به آن تکیه نمی دهد. قبراق و سرحال است. چهار ستون تن سالم. سینه فراخ. مچ ها و بازوها ورزیده. ساق ها توپٌر. از پیچ کوچه که می گذرد، احساس می کند کسی پشت سرش، با فاصله قدم بر می دارد. ماندی می زند. صدای پا خفه می شود. به راه می افتد. باز هم همان صدا. کوچه تاریک است و خلوت. تک و توک عابری خواب آلود رد می شود:

-         سلام مش نادعلی!

صدای پا نزدیک می شود. حس غریبی به نادعلی دست می دهد:

"آن روز، نه آن شب سرد زمستان، می خواست چوبدست را از دستم بگیرد و در آتش بیندازد. می گفت هرچه که می کشیم از این چوبدست لعنتی است! آمد که از دستم در بیاورد. نزدیک که شد فی الفور بغل اش زدم. دست هایم را به دور بازوهایش حلقه کردم. با پنجه ی دست راست مچ چپ را محکم گرفتم. او را به سینه فشردم. خودمانیم زور جوانی هم خیلی زیاد است. خون تازه در رگ ها جریان دارد. دست و پا می زد. نمی گذاشتم تکان بخورد. داد زد: پدر، دنده هایم را شکستی! پرسیدم: چه می خواهی از جان من؟ نفس زنان گفت: این یکی کار را نکن. ولم کن! گفتم: به یک شرط، که کاری به کارم نداشته باشی . گفت: ولم کن. هم چنان به او فشار می آوردم. جوان رعنایم هست. تنها پسرم. از تخم چشم ها بیش تر دوستش دارم. ثمره و میوه ی زندگی ام. چگونه می توانم به او آسیبی برسانم. در آغوشم بود ولی محکم گرفته بودمش. با تمام توان فریاد زد: ولم کن دیگه . کُشتی اَم. بس است! گفتم: شرط چه شد؟ وقتی که دید مقاومت بی فایده است و نمی تواند از کمند بازوهایم رها شود، به ناچار گفت: قبول است! ولی همان وقت هم دانستم که دروغ می گوید. "

-   نادعلی هنوز احساس می کند کسی پشت سرش است:

"نه! دست بردار نیست. بازهم دنبالم راه افتاده که چه شود!"

مکث می کند. او هم می ماند. صدا می زند:

-نوذر!             

جوابی نمی آید.

دوباره محکم تر می گوید:

-نوذر با توام!

بازهم جوابی نمی شود.

به راهش ادامه می دهد،تا سر خیابان اصلی. تقاطع فرعی به اصلی. حلب را گوشه ی سمت راست زیر پا می گذارد. چوبدست را از دست راست  به چپ می دهد. خودروهایی که می گذرندمکثی می کند. سکه ای، احیاناً اسکناسی بهش می دهند. چند دقیقه ای نگاهش می کند. با غیظ زیر لب زمزمه کرد: «امروز هم نشد. بالاخره یک روز زهرم را بهش می ریزم!»

هوا که روشن می شود. ماشین ها زیادتر می شوند. تمام کار او یکی- دو ساعت بیش تر طول نمی کشد. بر می خیزدحلب را زیر بغل می زند. چوبدست در دست راست، حرکت به سوی خانه.

خانه که می رسد به اتاق پسر سرک می کشد. نوذر خوابیده. شک می کند:

«پس صبح اشتباه کردم. خودش نبود. صدای پا که آشنا بود، نه؛ لعنت بر شیطان!»



1-      چوبدست: چوبدستی، عصا، دستوار، دستواره. چوبی که در دست می گیرند.