کلیدر 1

محمود دولت آبادی – تهران فرهنگ معاصر  

10 جلد در 5 مجلّد (2836 ص) چاپ دوازدهم 1376

خلاصه  رمان کلیدر، جلد اول

داستان از انجا شروع می شود که "مارال" دختر کرد ایلیاتی،افسار اسب به دستش،به نظمیه می رود تا پدرش "عبدوس" و نامزدش "دلاور" را ملاقات کند. در ملاقات به پدرش نمی گوید که "مهتاو" مادرش مرده است و خودش یکه و تنها در روستایشان بدون مرد مانده ،بلکه می گوید که مادر مریض بود، او را نزد عمه " بلقیس" برده است. در برگشت موقع ابتنی " گل محمد" که اتفاقی از راه می گذرد "مارال" را در رودخانه می بیند. به محض اینکه مارال متوجه می شود او می رود. مارال که بدون سرپناه مانده است نزد عمه بلقیس می رود. پدرش عبدوس به سن مارال با عمه بلقیس قهر بوده اند.عمه بلقیس چهار فرزند دارد . " خان محمد " پسر ارشد که در زندان سبزوار بسر می برد . " گل محمد " فرزند میانی، "بیگ محمد" و " شیرو" دخترش. گل محمد خدمت سربازی را در آذر بایجان گذرانده. بعد از خدمت با زن شهیدی به نام " زیور" که حدود 7-8 سال از گل محمد بزرگ تر بوده ازدواج کرده. زیور نازا است. به محض ورود مارال به خانه ی بلقیس به زیور احساس حسادت زنانه ای دست می دهد. از همان روزها خیال می کند که مارال می خواهد شویش گل محمد را از او بدزدد. و این کار را هم می کند البته در "جلد دوم" . برادر بلقیس دایی گل محمد "مدیار" عاشق صوقی خواهر زاده ی حاج حسین چارگوشلی است، در روستای دیگر . صوقی در منزل دائی اش بزرگ شده. پسر حاج حسین، " نادعلی" صوقی را می خواهد . صوقی تمایلی به نادعلی ندارد . صوقی ارث خوبی نزد دائی اش دارد که حاج حسین طمع به مال او دارد . چون حاج حسین چار گوشلی با ازدواج مدیار و صوقی رضایت نمی دهد ، مدیار به اتفاق گل محمد ، خان عمو – برادر کل میشی و عموی گل محمد – پسرخاله اش علی اکبر حاج پسند وصبر خان داماد خان عمو می روند که صوقی را بدزدند. کار بالا می گیرد . در این درگیری حاج حسین چار گوشلی ، از چار گوشلی ها از یک طرف ومدیار از طرف کلمیشی ها کشته می شوند . در حالی که گل محمد برای دزدیدن صوقی به اتّفاق دائی اش مدیار می رود ، خواهرش "شیرو" با "ماه درویش" فرار می کند . کلمیشی پدر گل محمد می گوید :" می روی دختر مردم را بدزدی ، خواهرت را می دزدند ." جسد مدیار را شبانه می آورند و در قبرستان روستای برکشاهی به کمک ملای ده و کد خدا دفن می کنند . نادعلی به اتفاق دو امنیه چند شبانه روز منطقه را زیر پا می گذارند تا مگر ردپایی از قاتل پدرش پیدا کنند اما موفق نمی شوند . روز آخر امنیه به او می   گوید که ردش را از صوقی باید بگیری . نادعلی صوقی را به زیر شلاق می گیرد ، حبس می کند .  صوقی لب باز نمی کند . نادعلی شب ، دست و پای و دهنش را می بندد و در جوالی می گذارد و در چاه آونگ می کند . در حالی که صوقی در چاه است در می زنند . کسی نیست مگر گورکن روستای برکشاهی . از ناد علی روغن و گندم می خواهد ، تا قاتل پدر را نشانش بدهد . نادعلی روغن بهش می دهد و به اتفاق او به گورستان برکشاهی می رود . قبل از آن صوقی را از چاه بیرون می آورد . صوقی جریان را می فهمد . فرار می کند به طرف روستای گل محمد ها . "بیگ محمد" که با گله می رود  جریان "شیرو" خواهرش را می فهمد . بیگ محمد خشما گین به روستای قلعه چمن می رود . یک طرف گیس خواهرش را می برد ، و او را به زیر ضرب تازیانه می گیرد . قسمتی از خشتک شلوار ماه درویش را . و برای پدر می آورد . گورکن شبانه نبش قبر می کند و خود داخل قبر می شود و ناد علی را هم به درون قبر می برد . نادعلی کاکل مدیار را غرق خون می بیند . ماری از درون قبر به دور گردن گورکن حلقه می زند . نادعلی از قبر بیرون می جهد و صدای گورکن را می شنود که می گوید : آخ سوختم ! نادعلی بعد از آن جریان شوکه می شود و هوش و حواس خود را از دست می دهد . صوقی به منزل بلقیس پناه می آورد . او را تحویل نمی گیرند . او دربدر و آواره می شود . خشکسالی ، نبود علف و ... به دنبال آن مرض به جان گله ی کلمیشی ها می افتد . گل محمد دست به دامان پسر خاله اش علی اکبر حاج پسند ، بابقلی بندار بقال روستای قلعه چمن که حالا خودش را مباشری می داند ، می شود و نتیجه نمی گیرد . گل محمد به شهر می رود . قالیچه می فروشد دامپزشک می آورد . دامپزشک که از سبزوار آمده می گوید : کاری از دست من ساخته نیست . باید به مشهد بروی و آمپول و دارو بیاوری . گل محمد به مشهد می رود . هیچ اداره ای تحویلش نمی گیرد ." برو بیرون مردکه ی بیابانی ! آدم شده ای برای ما ؟ " و دست خالی برمی گردد. بیش از یک سوم گوسفند ها تلف می شود . بیگ محمد به چوپانی – خان تلخ آباد- می رود . خان عمو سر راه بگیری می کند البته از دارا ها . دله دزدی نمی کند . گل محمد هیزم به شهر می برد و می فروشد !

هراسان

«هراسان»

خطي پُر چين و شكن قلب آسمان را شكافت؛ برقي پُرنور ، باريك و دراز. چند لحظه پس از آن صداي شِرَق  شِرَق  مهيبي ريشه ي جانش را لرزاند. ابرهايي خوفناك در تلاطم بودند. بادي سهمگين از راه رسيد. ابر و باد، باد و ابر ، رعد وبرق ،بيابان را كلافه كردند.

احساس كرد كه ابرها  لحظه به لحظه پائين مي آيند. از وحشت و دهشت پا تند كرد. جانور وحشي و درنده اي پس پايش قدم بر مي داشت . هر چقدر كه مرد بيشتر شتاب مي‌كرد، انگار عجله ي جانور هم بيشتر مي شد  .

 « خدا كنه امانم بده تا نزديك جايي برسم! »

بر سرعت گام هايش افزود. لحظه اي بعد هروله رفت. جانور وحشي پس پايش بود. از اين كه به پشت سر نيم نگاهي بيندازد، وحشت داشت .احساس كرد هم گام با او شده است.آسمان مي غرنبيد .باد مي غريّد. ابر مي شكافيد. رعد ناله مي كرد. هوا تاريك و تاريك‌تر شد. رنگ چهره اش به سفيدي نشست. «ديدي ،آن سال پسر سيّد رضا را خشكش كرد!»

«به چشم خودم،جعفر خشت مال را ديدم كه از وسط دونيم شده بود! »

« خدا نصيب گرگ بيابان نكنه،كه گرفتارش بشود ! »

 هول بَرَش داشته بود. هول و ولا. هول و هراس. هول جان كرده بود .رگ ها منقبض ،تپش قلب به شمارش ،ماهيچه ها مرتعش،پوستش به لرزه در افتاده بود.تا سر حد مرگ ترسيده بود.

برقي ديگر، پس پشت آن رعدي پُر صدا .كار خود را تمام شده مي پنداشت .توانش هيچ گشته بود. به خودش نمي ديد كه از مهلكه جان سالم بدر برد. تكيه گاه درونيش،اعتماد به نفسش را از دست داده بود.

افكارش،بلاي جانش.مثل برگ بيد مي لرزيد:

« ده سالم تموم نشده بود كه جلو چشمم، پدر – خدابيامرزم – برق كشت !»

لحظه اي برق كم تر شد .توپ و تشر رعد يواش تر، باد خشمگين آرام تر شد.

به خود جرأت داد : « بالاتر از سياهي كه رنگي نيست! »

هنوز اين فكر در ذهنش جاگير نشده بود كه زمين و آسمان چون گويي آتشين شعله ور شدند.

در كنارش بود؛ پشت سر ، پيش رو،دور وبر،چيزي در جانشين رخنه مي كرد،تيره ي پشتش به سختي تير كشيد.

« به كجا بگريزم ! »

بر شدت و حدّت رعد وبرق افزوده شد. چشمانش بيابان را بلعيد. دريغ از جنبنده اي ! زن و بچه اش ،مادر پيرش ،كاسه ي چشمان را پُر كردند. بچه ها شيون مي كردند. زن سياه پوشيده بود، بر سرو صورت چنگ مي كشيد.

« چه خاكي به سر كنم با اين بچه هاي قدو نيم قدت .چه وقت رفتن بود. تو كه هوا را اين جور ديدي ،چرا زودتر نيامدي. چرا خودتِ جوان مرگ كردي! من كي را دارم.چه‌كار كنم. بدبخت شدم. بيچاره شدم. هاي ... هاي به كجا پناه برم. هاي ... هاي تو فكر من نبودي،تو فكر بچه هاي بي گناهت چي؟ خدايا كي اين روز را براي من مي خواست .هاي... هاي ... ! »

هنوز زن آرام نشده بود كه مادر ، زنجموره كنان مي موييد:

« دا روله 1 . روله ي بي‌كسم . رود 2 نازنينم. عزيزم . تو بايد بميري و من عليل ذليل بمانم. مني كه به درد هيچ كاري نمي خورم. ئي چه كاري بود كه كردي با خودت. قربان رحم و مروتت . رحمت به من پير زن نيامد، به طفل هاي معصوم چي .قربانِ كريمي ات . قربان رحيمي ات! »

برقي به وسعت همه ي بيابان اطرافش را پوشاند،انگار زمين و آسمان بر هم دوخته شدند. بي هوا به خود آمد. دل آسمان يك هو تركيد. چشم تيز كرد. نقطه ي تيره اي ديد. نقطه نزديك تر شد. از ته دل بانگي برخروشيد:

« هي هي ... هـ ... ي!‌»

از نقطه جواب آمد:

« هـ ... ي ! »

به طرف نقطه پر كشيد. نقطه پر رنگ تر شد. بزرگ تر . به هيبت آدمي در آمد. كسي نبود جز سيّد رسول .

سيّد كه مرد پُردل و جرأت و استخوانداري بود،هم كمي ترسيده بود – ترس ذاتي – ولي خودش را نباخته بود:

-                 مش رجب چرا رنگت پريده ؟ سالمي .بدو كه رسيديم.

-   رنگم پريده ، چيزي نمانده بود كه قالب تهي كنم ! خدا خواهي بود كه ترا ديدم و گرنه...  .

-   به جاي اين حرف ها پايت را بردار. الآن رسيديم. مرد كه با ديدن سيّد جان تازه اي در كالبد نيمه جانش دميده شده بود،نيرو گرفت. قوت قلب يافت. پا تند كردند. طولي نكشيد كه به آبادي رسيدند .

   25- خرداد – 76



1 – روله : فرزند  

2 – رود :  فرزند