آقاي مهرباني زنش را بر ترک موتور سوار کرد و به طرف بنگاه رفت . او درشت اندام بود و بلند بالا . زن کوتاه قد بود و ريزه پيزه ، ولي فلفلي . درست فيل و فنجان بودند! زن سوار که شد انگار پشت سر مرد قايم شده بود. هنوز چهار راه اول را پشت سر نگذاشته بودند که زن شروع کرد به غُر زدن :

 "حالا نمي شه چند ماهي صبر کني . فکري ذکري ، قرض و قوله اي ! "  مرد تنها سرش را بر گرداند و نيم نگاهي کرد .

 خيابان ها پُر از چاله و چوله و دست انداز بود .

 " خب ،چي ميگي . زندگي که همه ش يه جور نيست . بالا - پائين داره . آدم که نبايست زود جا بخوره ! "

مرد آب دهنش را قورت داد ! " دِ  يه حرفي بزن . اقلا ً چيزي بگو . "

مرد به آرامي گفت : " يک خيابان درست و حسابي توي شهر نمانده . سازمان آب ، شرکت گاز ، مخابرات ديگر جاي سالمي نگذاشتند ! "

زن با غيظ گفت :

-         چرا صحبت عوض مي کني !

-         گفتي چيزي بگو ، منم گفتم .

-         خودت به آن راه نزن !

مرد سعي کرد که زن را آرام کند ، ولي زن دست بردار نبود  :

" من ذله شدم با اين کارات ! "

آقاي مهرباني سرش را کامل بر گرداند تا خشم نهفته در چشمانش را به او  نشان دهد ، که موتور انحراف به چپ پيدا کرد و رفت وسط خيابان . بوق ماشين سواري که از پشت سر مي آمد خيابان را بر داشت . مرد نفهميد که چگونه به مسير خودش برگشت . زن مُرد و زنده شد!

مهرباني با عصبانيت گفت  : " خوب شد زن ! چيزي نمانده بود که به کشتن مون بدي !

 " زن حالش که جا آمد گفت :

- اينم تقصير خودته . مي خواستي اين قد سرتو نچرخوني .

- خب نه هوش و حواسي براي آدم نمي گذاري . از صبح تا حالا کارت شده نق زدن !

- چکار کنم اگه تو تو فکر بچه ها نيستي به من چه. بچه ها خونه مي خوان .من نمي تونم دوباره بر گردم مستأجري . سيزده سالِ آزگار بس ديگه . به غير از آن دو - سه سالي که با مادر و خانواده ت سر کردم . تازه اومديم پامون دراز کنيم ، نفس راحتي بکشيم که ...

- حالا کي گفته برگردي مستأجري . مگر حقوق من چقدره که بخواهم کرايه خانه هم بدهم . در اين لحظه گربه اي به تاخت بچه اش دم دهنش از جلو موتور گذشت .  زن گفت : " پس چه خيالي تو کله ات هست ! "

مهرباني مثل اين که با خودش باشد : " پدرم هميشه مي گفت زن اگر پادشاه هم بشود ، آخرش يک دنده کم داره ! " نوک زبان زن آمد که چيزي حواله پدرش هم به کند ، ولي حرف را عوض کرد و گفت :  

- دِ  بگو آخرش مي خواي چکار کني ؟

- صبر داشته باش ! اگر کمي حوصله کني همه چيز درست مي شود .

- چقدر صبر ، تا کي صبر . من که ايوب نيستم !

بيست قدم نرسيده به بنگاه ، مهرباني موتور را خاموش کرد . روي جک گذاشت به زن گفت : تو همين جا باش ، الآن بر مي گردم . از روي جوي که مي خواست بگذرد چشمش افتاد به تابلو رنگ و رو رفته فلزي سر در بنگاه . نوشته شده بود : " بنگاه معاملات ملکي صداقت " وروي شيشه با شب نما قرمز "مشاور املاک صداقت ."

مهرباني سلام کرد وبا تک تک افرادي که در بنگاه بودند دست داد . چند دقيقه بعد جواني حدوداً بيست و پنج ساله وارد شد . هنوز سلام نکرده بود که مسئول بنگاه و اوسا دلاور چپ چپ نگاهش کردند .

جوان بعد از يکي - دو دقيقه اي که سر پا مانده وکسي بهش تعارف نشستن نکرده بود زير زباني گفت با اجازه ، وروي آخرين صندلي دم در نشست .  تمثال حضرت علي روي ديوار مقابل نصب شده بود . مهرباني نگاهي به تصوير انداخت و در ذهن خود به دنبال جايگاه آن حضرت در اين محل مي گشت . مسئول بنگاه مردي بود حدوداً شصت ساله به نام دناک . باريک و دراز . با سبيلي قيطاني . سيگار از لاي دو انگشت ش نمي افتاد .

او به اوسا دلاور بنا که ديگر کار بنايي نمي کرد ومانند تنه درخت کهن سالي چاق وگرفته بود ، گفت : " نظر تو چيه اوسا ؟ "

دلاور گفت : والا  ئي حرفايي که آقاي فرحناک مي زنه درسته ، ولي هر ملکي قيمتي داره . ما که راضي به ضرر و زيان کسي نيستيم .

دناک رويش را به فرحناک کرد :

" خب ، آخرين قيمت ِ بگو ، تا به بينيم چه مي شود ، کرد . "

فرحناک گفت :

- جناب آقاي دناک ! من روزي که سندِ آوردم بنگاه ، گفتم که ناچارم ، مشکلات دارم و گرنه چرا خانه اي را که با جان و دل ساخته م ، بفروشم .

- حالا چقدر مي گي ؟

- همان که گفتم ، نه ميليون !

دناک نگاهي به خريدار کرد . ساکت و آرام نشسته بود . در اين فکر بود که بالاخره اوسا عوضي دلاور که اين همه لاف دوستي باهاش زده ، چکار مي کند . دلاور مثل اين که فکر خريدار را خوانده باشد رويش را برگرداند به طرف فرحناک و گفت :

- ئي آقاي حسيناک مثل خودت حقوق بگيره . پول هاش يه شاهي يه شاهي جمع کرده . حالا اگر رضايت بدي چيزي ازش کم کنيم  . البته به طوري که نه سيخ بسوزه نه کباب !

دناک سيگار را از گوشه ي لب پائين آورد نگاهي به تمثال حضرت علي کرد و دستش را به آرامي روي ميز زد :

- به ئي دستگاه مرتضي علي ملک خوبي ِ .  خدائي ش . نان توش هست . من قول شرف ميدم همين خانه را دو ماه ديگه ، نه بيشتر ، يازده تومن شيرين برات بفروشم . زمين هاي ئي منطقه طلاست ! حرف نداره . مثل دختر دم بخت روز بسره ! امروز نخري ، فردا قيمتي ديگه س .

فرحناک خنداخند گفت :

- کاري نکني پشيمان بشم !

دلاور به کمک دناک آمد :

- آقاي فرحناک ! ماشالا هم به قيمت شما . خودمونيم دل خور نشي . قيمت شما هم کمي تُندهِ ! وگرنه يک ساعت بود که معامله تمام شده بود و ما هم به مشکلات آقايان مي رسيديم . حالا با هشت ونيم موافقي ؟

هنوز معامله جوش نخورده بود ولي از نظر دناک کار تمام شده بود . نگاهي پرسش جويانه به جوان انداخت وسري تکان داد .

جوان گفت : مغازه اي مي خواستم ، اجاره - رهن ؟

دناک نگاهي به عوضي دلاور کرد . دلاور پرسيد :

- چقدر مايه داري ؟

جوان بدون اين که مستقيم نگاه دلاور کند ، محجوبانه گفت :

- هفت صد ، هشت صد هزار تومان . شايد هم يک ميليون ... !

دناک سري تکان داد . عوضي به حالتي تحقير آميز گفت :

- يه تومان ! خدا خيرت بده جوان ! مغازه ده - دوازده ميليون تومني ، ميدن يه تومان رهن . مگر مالک خداي نکرده مريض شده . تازه چرا زورش بده به التماس ! سري که درد نمي کنه چرا  دستمال بهش به بندي .

نه جونم، نداريم . جايي ديگه هم سر نزن . فکر نکنم با اين پولي که تو داري ، جايي گيرت بياد ! جوان برخاست و رفت .

دناک برگشت به طرف مهرباني :

- آقاي مهرباني پور عزيز! امر به فرمائيد . در خدمتيم !  

- خواهش مي کنم جناب دناک . کليد ها را گرفتي ؟

دناک نگاه پيرمردي که داشت استکان ها را مي شست ، کرد و گفت :

- مش نور علي ! با آقا برو ، منزل جولک نشانش بده . بعدش هم درها را قفل کن . فيوز يادت نره !

مشهدي نور علي سرش را بالا گرفت و با تنها چشم سالمش مهرباني را ور انداز کرد وبيرون رفت . نور علي چند قدم جلوتر و مهرباني با موتور و زنش پياده به دنبالش براه افتادند . زن يواش . امّا با تغيّر گفت :

- چکار کردي ؟

مرد دست چپش را از فرمان جدا کرد و انگشت اشاره را به دو لب بسته اش برد : اُس !

زن گفت :

- من اُس اُس سرم نمي شه بگو چکار کردي ؟

- کمي صبر کن الآن مي رسيم .

زن عجولانه گفت :

- اجاره يا رهن ؟ چقدر پول پيش مي خواد ؟

مرد با متانت گفت :

- حوصله کن . اجاره کدومه . مي خواهم بخرمش .

نور علي در را باز کرد . مهرباني موتور را روي جک گذاشت . زن از در که وارد شد ، گفت :

- اينه . اين که نيمه ساخته س ! کلي خرج داره . اتاق هاش هم که دو تا بيشتر نيست . بچه ها چه کنند . بزرگ شدن . هر کدوم يه اتاق مي خوان. خانه به آن خوبي !

٭   ٭   ٭

دو روز بعد که آقاي مهرباني پور رفت حقوق بگيرد ، زنش را نيز با خود برد . زن گفت :

- حالا لازم ِ که منم بيام .

- حتماً !

- يعني همه ي معلم ها ، زن هاشون مي برند که حقوق بگيرند !

- چرا متوجه نيستي زن . امنيت نيست . دزدي فراوان ِ . تازه بانک تعمير کردن . موتور بايستي ده - بيست  متر آن ورتر بگذارم . يادت رفته موتور عبادي بيچاره را دزديدند . همکارمون . رفت که رفت .پس از چند سال هنوز نتوانسته موتور دستِ دومي بگيره .

٭   ٭   ٭

يک هفته بعد ، شب هنگام بود که مهرباني به خانه آمد . سلام کرد . زن گفت :

- خسته نباشي ! چکار کردي تا اين وقت شب !

- بگذار دست و صورت م را بشويم دو لقمه نان زهر و مار... .

- حالا دو جمله بگو نتيجه چي شد ؟

- اول شام بعد مرافعه !

زن با لحن قهر آميزي گفت :

- حالا کي سر جنگ داره ! من مي گم دو کلام بگو ... .

- حوصله کن زن . پس بچه ها کجان ؟

- سه تايي رفتن خونه خواهرم .

زن به هر وسيله اي  بود خودش را نگه داشت تا مرد لقمه آخر شام را به دهان گذاشت :

- بالاخره مي گي چه شد يا نه ؟ دق مرگم کردي !

- خدا نکنه زن ! نفوس بد نزن . کمي هم تو فکر من باش !

زن با هوايي ناز وادا گفت :

- قالب يخ ! تو هم چقدر حوصله داري .

- اگر منم مثل تو بودم معلوم نبود که آخر و عاقبت مون به کجاها مي کشيد !

زن با عشوه اي در لحن گفت :

- حالا من بد شدم !

- استغفرالله ! يه قوري چايي دبش بردار بيار بخوريم که از وراجي هاي عوضي و دناک سرم داره مي ترکه !

تسمه ي فرسوده ي کولر آبي ، آهنگ ناکوکي مي نواخت . واين صدا سوهان روح زن شده بود . مهرباني گفت :

- اين طور نگاش نکن . فردا يادم بياور تسمه اي برايش بخرم . زن با بي حوصله گي هر چه تمام تر گفت : بااااشه ! 

مرد عادت داشت با صبر دل ، جرعه جرعه چاي مي نوشيد . زن با حرص خوردن نگاهش مي کرد . مرد با متانت گفت :

- ثريا ! خودت بهتر از همه ميداني که مشکلات زندگي ما چقدر زياده . کسي هم نيست که کمک مون بکنه . توي اين دور زمونه هر که هنر کنه گليم خودش از آب بکشه !  انتظار بيش از حد هم ، نبايد از کسي داشت . از برادرهاي من گرفته تا خانواده ي تو . من بيست و دو سال ِکه دارم درس ميدم . بيست و دو سال ِ تمام . بچه هايي که سال اول تدريس م  ، الفبا ياد شون دادم ، حالا سربازي هم رفتند يا ليسانس گرفتند . چقدر به بچه ها گفتم بابا نان ... .

- خب منظورت چيه از اين حرفا !

- ببين زن . يادت رفته با چه درد سرهايي زمين را از تعاوني مسکن گرفتم . چقدر بدو بدو کردم . يادت رفته . چقدر بعد از ظهرها روي زمين جان کنديم ، همگي مون . از پي اش گرفته تا ساختنش . براي هر بندآن ، از بند بند تنم عرق جوشيد . آخرش م نتوانستيم تمامش کنيم .گچ کاري ش ماند ؛ موزائيک حياط ؛ خرده کاري هاي ديگرش . پس اين ِ خوب بدان منم مثل تو، شايدم بيشتر ، دوستش دارم . از هر آجرش که کار رفته خاطره اي دارم . ولي چاره چيه ؟ پارسال که هي پول آوردم براي دختر جهيزيه خريديم ، از خودت نپرسيدي اين پول ها را از کجا مي آورد ؟

گنج پيدا کرده ؟ يا آن همه پول عروسي يک هو از کجا جور شد . همه ش را قرض کردم . قرض روي قرض !

زن وحشت زده گفت :

- قررررض ! قرض کردي ؟ پس چرا به من نگفتي .

- چه توفيري داشت . حالا ميدوني . آن چه مسلم ِ قرض بايد داد . امروز نه ، فردا . اين يه مسئله . دوم اين که نمي دانم چي شده هر کاري مي کنيم حقوق تا سر برج نمي رسه . بچه ها بزرگ شدن . لباس مي خوان . کفش مي خوان پول ِ تو جيبي مي خوان . پول ثبت نام و هزار خرج و مخارج ديگه . منم و اين يه حقوق !

زن گفت : حالا چکار کردي ؟

مرد استکان را پر از چاي کرد و گفت :

چکار مي توانستم بکنم . خانه را فروختم يازده ميليون تومان . آن نيمه ساخته را گرفتم هفت و دويست . بدهي ها دادم . با بقيه اش هم مي خواهم وانتي بخرم .

زن در دل عميقا با شوهرش احساس هم دردي کرد ولي خودش رااز تک و تا نينداخت :

- پس چرا از اول نگفتي که مي خواي چه کار کني .

مرد گفت :

- کار پنهاني که نکردم !

ثريا نااميدانه زمزمه کرد :

- ولي بهر جهت ... خانه حيف بود !

مهرباني خنده کنان گفت :

- حيف از خودمون !