داستان یک شهر
یادداشتی بر رمان داستان یک شهر – احمد محمود –
قسمت اول
داستان یک شهر، داستان یک زندگی است . داستان نسلی که جان بر سر آرمان هایش نهاد . جان داد تا زندگی شکفته شود . داستان یک شهر، داستان نامردمی هاست . داستان استبداد است . عدم دموکراسی ، عدم آزادی . داستان محرومیت ها و شکست هاست داستان یک شهر، داستان انسانیت است . داستان مبارزه ها ! مقاومت ها . شکنجه ها . بلاها و سختی ها . از خود گذشتگی ها و اعدام ها . داستان یک شهر، داستان زندگی است .
داستان یک شهر دومین رمان اجتماعی – سیاسی احمد محمود که به نوعی می توان گفت جلد دوم همسایه ها می باشد در ده فصل و 612 صفحه نوشته شده است .
درون مایه داستان دو موضوع است ، فقر و مبارزه . مبارزه جهت زدودن همان فقر . دو جریان موازی ، دو خط سیر که از ابتدای داستان تا انتهای ان در کنار هم پیش می رود . در فصل اول و فصل آخر - دهم – که در گورستان است خاک سپاری علی دوست راوی روایت می شود . علی تنها ترین دوست راوی در درگیری با قاچاق چیان کشته می شود . یعنی داستان از آن جایی که آغاز می شود به پایان می رسد . از ابتدای فصل دوم تا انتهای فصل ششم ،زندگی روزانه ی عادی بندر لنگه و جایگاه راوی – خالد – در این زندگی و در کنار آن یا آوری خاطرات حمام تیپ دوزرهی – شکنجه گاه افسران نظامی حزب توده – و جریانات اتفاق افتاده در بازداشتگاه تیپ با ذکر جزئیات استادانه به تمامی روایت شده است . فصل هفتم تا نهم ادامه وقایع بازداشتگاه تا تبعید پیش می رود . در فصل دهم دوباره بر می گردیم به بندر لنگه و ادامه ی روایت مرگ علی ، که تمام این مدت هجده ماه است . با وجود این که در فصل اول وقایع مهم داستان به صورت خلاصه گفته می شود ، مثل کشته شدن علی ، مرگ شریفه ، اختلافات قدم خیر با گروهبان مرادی و ... ولی در طول داستان تمام این اتفاقات برای مخاطب تازگی دارد و جان دار و زیباست .
چهار دانشجوی دانشکده ی افسری تیپ دو زرهی که سمپات سازمان نظامی حزب توده هستند پس از کودتای 28 مرداد 32 و لو رفتن سازمان ،شاهد شکنجه ،محاکمه و اعدام افسران هستند به بندر لنگه تبعید می شوند . یکی از آن ها راوی ( خالد قهرمان داستان همسایه ها ) بار تمام روایت داستان را بر عهده دارد . در جریان تمام وقایع بندر لنگه از این چهار دانشجو فقط راوی حضور دارد و محمود سه تای دیگر را حذف کرده است . آیا این کار، دست بردن در واقعیت ها ، کم کردن آن ها ، در سبک رئالیسم نیست به طوری که تنها نیروی سیاسی تبعیدی در لنگه فقط راوی است . هر چند که سه تای دیگر از کامیون پیاده می شوند و هنگام شام هم حضور دارند ولی پس از آن دیگر اثری از آن ها در بندر لنگه نیست مگر در سه فصل مربوط به وقایع بازداشتگاه . داستان ، روایت زندگی عادی مردم بندر لنگه . مردم به کار روزانه مشغول . مردمی که در فقر مطلق بسر می برند . مردمی محروم از همه چیز . حتی ساده ترین امکانات پزشکی . وقتی که گروهبان سگوند رئیس پاسگاه گنگ را مار می زند . درتنها درمانگاه منطقه ابتدایی ترین امکانات پزشکی و دارو ها پیدا نمی شود . و سرهنگ مهربان به مسئول درمانگاه می گوید چرا دارو هایی که نیاز داری ، درخواست نمی کنی . و او پس از رفتن سرهنگ می گوید ، نمی شود که بهش گفت صد بار بیش تر درخواست کردم ، ولی کو گوش شنوا . و گروهبان سگوند می میرد !
راوی یا تا لنگ ظهر خواب است ، یا اگر بیدار شد ساعت ده به پادگان می رود که حاضری بزند . گشتی در بازار مساح ، سپس به قهوه خانه انور مشدی می رود . ظهر ماهی کباب می خورد . بعد از ظهر که هوا خنک شد یا پشته می رود قهوه خانه آهن تا عرق بخورد یا باغ عدنانی پیش مرد خورشید کلاه تریاک بکشد . تا شب خسته و کوفته از بی کاری و بطالت دراز بکشد . بیهودگی و هرز رفتن عمر راوی به کمال نمایش داده شده است . ولی محمود که خود در آن جا تبعید بوده است نگذاشته که عمرش هدر برود .اودررفتار،حرکات، سکنات ،و جزئیات زندگی مردم عادی دقت فراوان کرده ،ونیز از لحاظ روانشناسی وشناخت اجتماع تلاش بسیار نموده ،حتا از لحاظ جغرافیای محل. دوستی می گفت اگر فیلم ساز با ذوقی بخواهد از رمان داستان یک شهر فیلمی بسازد ،از نظر جغرافیای بندر لنگه ان زمان ،رمان هیچ کم وکسری ندارد.
راوی ،لحظاتی از عمرش که به بیهودگی وهرزه گی می گذرد، حتا پای منقل و وافور در عالم خلسه و نشئه گی به یاد دوران دست گیری ،باز جویی ، شکنجه و ... می افتد . و تمام آن وقایع را ذره به ذره و مو به مو تعریف می کند . به عبارتی نمی تواند از آن ها جدا شود . چون آن وقایع نه جزء زندگی که کل زندگی اش بوده است .
یکی از تکنیک های به کار رفته در رمان ، تغییر زمان و مکان روایت است . قطع روایت حال ، رفتن به گذشته ، دوباره برگشت از آن به زمان حال و مکان خاص ، که این تکنیک چنان استادانه و مهارت به کار گرفته شده که مخاطب نه فقط هیچ گونه سکته ای در کار نمی بیند ، بلکه کاملا طبیعی ، منطقی و دقیق صورت گرفته و این از بر جسته ترین ویژه گی های رمان است که اوج این کار از صفحه ی 429 تا صفحه ی 440 می بینیم .
راوی نامه ای از اسلام دارد . اسلام و رحمت و ملک و کمال را فرستادند چاه بهار . سه تای دیگر را تبعید کرده اند بندرعباس و چهار تا به بندر لنگه . راوی در باغ عد نانی است نزد مرد خورشید کلاه . علی پس از مرگ گروهبان سگوند تریاک می کشد . راوی می رود ته اتاق و دراز می کشد . یک هو به یاد نامه اسلام می افتم پاکت را از جیبم بیرون می آورم و بازش می کنم . تو نامه از گرما می نالد . نوشته که کمال عین خیالش نیست نه که جنوبی است با گرما اخت است . اما رحمت کلافه شده است و یک بند عرق می ریزد . به زمین و زمان فحش می دهد . خواب دارد چشم هایم را پر می کند . جیر جیر وافور را می شنوم انگار لالائی می کند . دستم سست می شود . نمی توانم نامه را نگه دارم . حروف قاطی هم می شود . انگار اسلام نوشته که چند روزی هم نا خوش بوده است . که غروب ها تب می کند . گنه گنه می خورد . شب ها مثل کوره می سوزد . اما صبح که می شود ، چهره اش رنگ می گیرد و تبش می برد ...
... مچ دست اسلام را می گیرم . انگار که تب بریده . لب های ترک خورده ی اسلام نا ندارد که تکان بخورد . - ... ضعف دارم . مهندس سیف ازش می پرسد – هیچ سابقه ی مالاریا داشتی ؟ - نه ...
از موضوع تب که در نامه نوشته به یاد زمانی که در سلول بوده اند و اسلام تب می کرده است ، می افتد . و وقایع آن جا را تعریف می کند ( فلاش بک اول )
که صدای چرخ گاری استوار بازنشسته تو راهرو می پیچد . و چای می دهد به جای سه حبه قند ، دو حبه قند می دهد . رحمت می گوید پس چرا یکی کم کردی برار ؟!
پیرمرد سرش پایین است به کسی نگاه نمی کند . غر می زند – آخه روز به روز زیاد تر میشین ! راوی نان ماشینی را با چای خیس می کند و سق می زند . نشسته ام دم پنجره و بیرون را نگاه می کنم لته های پنجره نیمه باز است . یک هو دلم تو می ریزد و خون به صورتم می جهد . پنجره را بیش تر باز می کنم و خوب نگاه می کنم . اشتباه نکرده ام خودش است . " بیدار" است . و بیدار را می بیند . در رمان همسایه ها " شفق " بیدار را به خالد معرفی می کند . در این جا دوباره فلاش بک می زند و یاد آشنایی خودش با بیدار می افتد ...
اولین بار که با هم آشنا شدیم تو کتاب فروشی شفق بود . انگار همین دیروز بود . صدای شفق تو گوشم است . گمون می کنم که شماها بتونین با هم رفیق باشین ... و در ادامه ... باید خیلی حواسم را جمع کنم تا ملتفت شوم که چه می گوید . ببین رفیق می خوام صد تا اعلامیه بهت بدم که بندازی تو خونه های خیابون حکومتی ! گلو و سق دهانم خشک می شود . تو دلم آشوب بپا می شود . بسته ی اعلامیه را می گذارم روی شکمم ، زیر کمر بند و دگمه های نیمتنه را می بندم . بیدار تو تاریکی شب نگاهم می کند و می گوید موفق باشی ! حسابی داغ می شوم ... – کجائی ؟ بر گشت از فلاش بک و حضور در سلول باز داشتگاه تیپ دو زرهی . تکان می خورم . کاظم بازویم را می گیرد و فشار می دهد . کجائی تو ؟... چائیت یخ کرد ! لیوان چای توی مشتم سرد شده است . کاظم باز می پرسد به چه فکر می کردی ؟ نفس می کشم و می گویم هیچ !
و ادامه روایت مسائل بازداشتگاه . اصغر دلال می خواهد شطرنج بازی یاد گیرد ، سرهنگ مبشری رگ های مچ هر دو دستش را زده ، رنگ از چهره ی مهندس سیف می پرد . صدایش آرام است . انگار با خودش حرف می زند – یعنی خود کشی کرده ؟ اسلام بنا می کند به لرزیدن . دندان هایش رو هم بند نمی شود . انگار که تب نوبه گرفته ... . برگشت از فلاش بک . حضور در باغ عدنانی ... کسی صدام می کند صدایش از دور می آید . باز صدام می کند . غلت می زنم و می نشینم و چشم هایم را باز می کنم ، علی بالای سرم ایستاده است ... در این تکنیک به کار رفته همان گونه که ملاحظه کردیم دو بار زمان و مکان عوض می شود . راوی در عالم خواب و بیداری از باغ عدنانی بندر لنگه به بازداشتگاه تیپ دو زرهی تهران در زمان دست گیری می افتد و از آن جا به یاد خاطرات نوجوانی در اهواز و آشنایی با بیدار و باقی قضایا . سپس بر گشت از خاطرات نوجوانی به بازداشتگاه و برگشت دوباره به باغ عدنانی . این تغییر زمان و مکان استادانه و با مهارت خاصی صورت گرفته است . و این چیزی نیست مگر استفاده از ظرفیت های رئالیسم . که محمود ( در دیدار با جمع چهار شنبه در دزفول ) گفت : رئالیسم چنان ظرفیت های زیادی دارد که هر روز می توان چیزی در آن کشف کرد .