مشکل بچه دار شدن

 

هنوز غروب نشده بود که زن خطاب به مردش گفت : پس اگر رفتني هستيم ، بگو که بچه ها را آماده کنم . مرد نگاه به گونه هاي زردرنگ و دست هاي لاغر زنش کرد و با بي ميلي گفت :عيبي نداره !

زن مشغول تر و خشک کردن  بچه ها شد سپس آنها را پوشک کرد .

مرد صورتش را دو تيغه اصلاح کرد و در حالي که تک و توک موهاي

سفيد سبيل اش را مي چيد ،

گفت: حالا حتما بايد برويم !

- پس نه الان خودت گفتي عيب نداره .

- اينم به خاطر تو، باشه.

- نمي خواد منت اش رو سر من بذاري .

صداي ونگ ونگ بلند شد. زن به شوهر نگاه کرد:  پس بلند شو کمک کن تا زودتر آماده شيم.

مرد بر خواست اما مثل کسي که بخواهد از ناچاري ، کاري را انجام دهد.

از در حياط که خوا ستند بيرون بروند، زن گفت : خوب بود يکي - دو چراغ را روشن مي ذاشتي .

مرد گفت :اونم به روي چشم.

و برگشت لامپ حياط و دالان را روشن کرد. نگاهش افتاد به هره ي آجري پشت بام ، زرد کم جان بود.  آخرين  شعاع هاي  خورشيد داشت  فرو مي نشست ، هره اُخرايي رنگ خاکستري  شد .

مرد و زن کنار هم راه افتادند . هر کدام بچه اي در آغوش . مرد گفت : هشت ماه شان تمام شده ؟

-          نه ! هفت ماه و بيست ودو روز .

لباس هاي  يک شکل بچه ها به رنگ کلاه شان زرد بود . بچه ها خيس عرق بودند.

مرد و زن هم همين طور ، به خصوص مادر .

به مغازه لباس فروشي رسيدند. زن ايستاد . مرد پشت سرش ايستاد . لامپ مدادي جلو فروشگاه ،لامپ هاي نئون قرمز رنگ پشت ويترين ، جلوه خاصي به لباس ها بخشيده بود . بلوز ، دامن گيپور ليمويي ، وسوسه اي  به جان زن انداخت .

مرد نگاهي به زن ، و نيم نگاهي به بر چسب قيمت بلوزدامن کرد . نا خود آگاه دستش به جيب رفت. تمام پولي که داشت به اندازه ي يک چهارم قيمت روي بر چسب نبود به روي خود نياورد. از ذهنش گذشت  که بگويد" دوستش داري . مي خواي واسه ات بگيرمش " ، که حس غريبي از گفتن، بازش داشت .

زن سرش را بالا گرفت . فقط تا بيني مردش را نگاه کرد . نگاهش را دزديد و راه افتاد . با خود زمزمه کرد : " چه فايده از اين بازار آمدن ؟ "

مرد شنيد و چيزي نگفت .

مردم به شکل سرسام آوري در رفت وآمد بودند. دختر جوان  مانتو پوشي که جعد بزرگي از گيسوانش را ، از زير روسري ساتن بيرون گذاشته بود، از کنارشان گذشت . زنجير طلايي دور گردن برهنه اش مي رقصيد.

سربازي که از کنارش رد مي شد ، متلکي پراند . دختر بر گشت و سر ضرب جوابش را داد . سر باز رفته بود .

مرد گفت : عجب دور و زمونه اي شده !

کمي ديگر که رفتند احساس کرد دستش خواب رفته و نمي تواند تکانش بدهد .

نگاهي کمک جويانه به شوهر انداخت . او متوجه نشد .

مرد که هنوز ياد نگرفته بود ، بچه را درست بگيرد ، تند وتند بچه را جا به جا مي کرد  تا جايي که صداي زنش را درآورد :

- چه خبرته . چراهي بچه را اين دست ، اون دست مي کني .

- چکارش کنم. خب مي خواد بيفته .

- اگر درست بگيريش ، نمي افته .

دست زن بد جوري خواب رفته بود . دوباره از سر ناچاري نگاهش کرد . مرد که درعالم خودش بود، دستگيرش نشد. يکي دوچهار راه ديگر ، از دحام و شلوغي کمتر شد .

بالا خره زن گفت : عزيز! دستم .

مرد به دست زن نگاه کرد . به رنگ کهربا شده بود . گفت :

- خودت که مي بيني  .

 با چشم و ابرو به بچه اي که در آغوشش بود اشاره کرد .

جوان موتور سواري ، بدون احتياط با سرعت از چراغ قرمز گذشت . چيزي نمانده بود که تاکسي زيرش بگيرد. اگر مهارت راننده تاکسي نبود و به موقع ترمز نگرفته بود ، کارش ساخته شده بود .

زن گفت : به خير گذشت ! حالا اگر تو هم يه موتوري داشتي .

مرد بچه را جابه جا کرد : چقدر خوب بود قبل از آنکه حرفي بزني ، کمي فکر مي کردي .

- حالا من بي فکر شدم ؟

مرد ديگر چيزي نگفت . احساس کرد دست لطيف و نرم بچه گردنش را نوازش مي دهد . نگاهي به چشمان کوچک و عسلي بچه انداخت . بچه به پدر خيره شده بود . مرد در فکر و خيال فرو رفت . ياد اولين باري افتاد که زنش او را نوازش کرده بود. هر جوري بچه را مي گرفت ، احساس مي کرد مي خواهد بيفتد . بعد از هشت ماه هنوز قلق اش دست اش نيا مده بود . کلافه شد و گفت :

- مهين ! تو کار خدا ماندم . به يکي بعد از آن همه دوا درمان دعا و ثنا هيچي نميده ، به يکي ديگر هم دوتا، دوتا!

زن با وجود خستگي و خواب رفتگي دست ، ياد همسايه شان آذر خانم افتاد که بعد از هجده سال ، بچه دار نشده بود . نگاهي ازسر مهر به شوهر انداخت ولبخند زد . زن زير لب چيزي زمزمه کرد .