«نيمه شب است يا صبح؟ ظهر است يا عصر؟ كجا هستم؟ چند وقت است كه اينجا هستم؟ چرا اين قدر تاريك است، تنگ است؟ خواب مي‌بينم يا بيدارم؟ من كه تب نداشتم. تب نوبه گرفته‌ام؟ تب و لرز. براي چه اين همه پتو رويم انداخته‌اند. اين لحاف چيه؟ نمي‌توانم نفس بكشم. نه! من تب ندارم. تبم كه ديروز قطع شده بود. پس چرا اين همه لحاف و پتو... . واي... واي دارم خفه ميشم. نفسم بالا نمي‌ياد. اين كوه سنگين چرا روي سينه‌ام خوابيده؟ محسن كه اين قدر سنگين نبود؟ اين محسن نيست. پرس..تار كجايي؟ پر...س...تار.كو دكتر؟ كو...» مرد از آفتاب نشين كه با سايرين برگشته بود، دلش بدجوري شور ميزد. از نيم‌روز تا اين لحظه، قطره‌هاي اشك از چشمانش نجوشيده بود. اصلاً باورش نمي‌شد. شك نه، به يقين دلش گواهي مي‌داد كه اشتباهي شده، نمي‌توانست به خود بقبولاند كه ديگر او نيست شده. فناگشته. مرده است. ديگران در تكاپو بودند. در فكر اعلانيه و مسجد. غريب‌ترها مي‌آمدند و مي‌رفتند. اما مرد در عالم ديگري به سر مي‌برد. دلش يك جا نبود. بيقرار. انگار قلبش زير سنگ آسياب مانده بود. ذهنش آشفته. فكرش مختل. ثانيه‌هاي عمر نمي‌گذشتند. نمي‌خواستند بگذرند. زمان برايش منجمد شده بود. احساس مي‌كرد جانش مي‌خواهد از جسم  بگريزد. كندن جان! جان كندن!  پاي چپش را لرز گرفت. نگاهش بر زانو. ازمچ تا كشاله ران، خود به خود مي‌لرزيد: «من كه اين قدر پير نشدم. تنها دخترم شانزده سالشه. چرا دست و پايم مي‌لرزه. يعني از بعد ازظهر تا حالاممكنه...!» «كو دكتر...آه...دارم خفه ميشم. چرا لبانم خشكيده. چرا دهانم باز نميشه. تشنه ام آب...آب... پرستار آب. اين چه بوئي ست، بوي خاك، نه! بوي خاك نيست. بوي ديگه اي است. بوي الكل؟ نه! بوي پرستار. بوي بيمارستان. هست، نيست. آخ... بوي كافور. كافور! نه...نه...نه!!!» مرد برخاست. ديگرنتوانست بماند. لباسش تنش بود. كفش به پا كرد. بيرون زد. سوار ماشين شد. نفهميد چقدر در راه بود تا به آنجا رسيد. نگهبان بر او راه بست. پيله كرد. درگير شد. نگهبان با خشونت تمام غريد: «يك كلام! اجازه ندارم اين وقت شب.» مرد روشن كرد. نشان داد كه مي‌رود، اما نرفت. دور زد و برگشت. كمي پايين تر خاموش كرد. از روي نرده تن را بالا كشاند. خود را به درون تاريكي انداخت. به درون شب. همه جا به رنگ قير. شولايي  قيرگون  بر تن شب. بر قدم‌هاش افزود. جاجايي كورسويي ديده مي‌‌شد. پا تند كرد. هروله رفت. دويد. رسيد به خاك تازه. كُپه خاك. نشست برخاك. «نه... نه. بوي كافور! آخ... پاهام بسته شده؟ كمرم چرا بسته شده؟ اين ريسمان چيست به دورگلويم. من اينجا چكار مي‌‌كنم. چرا حلقه ريسمان تنگ مي‌‌شه. من كه نفس مي‌‌كشم. چرا اينجا هستم. اينجا كه هوا نيست. چقدر تنگه. تاريكه. سرده. يخ كردم. چه سوزي. چه سرمايي. لرز...لرز. نه... نه! من زنده ام. من نفس مي‌‌كشم. اما اينجا... من اينجا مي‌‌ميرم. آخ...آخ! كجايي محسن... محسن كجايي؟ شهلا عزيزم. دخترم. آه... مادركمك. كمكم كن مادر. خدايا به دادم برس. خدايا كمكم كن. من اينجا مي‌‌ميرم... من اينجا!» مرد صدايي شنيد. صدا نبود. ناله. ناله‌اي بود ضعيف. خمناله. زنجموره. به اين سو و آن سو نگريست. هيچ جنبنده‌اي نبود. حتي شبحي. برخاست چشمانش را تنگ كرد. به دور و برش چشم دوخت. كسي نبود: «خيال كرده ام. نه! خيال نيست.» باز هم صدا. باز هم ناله. ضعيف ناله اي شنيد. نشست. انگارناله از زير پايش بود. گوش خواباند بر روي خاك تازه. صدا واضح تر شد و ناله رساتر.گوش را عوض كرد. باز هم ناله. سراسيمه برخاست. با شتاب خود را به نگهباني رساند: كمكم كن. كمك... كمك. تلفن! كو تلفن؟ بيل بده. زنده است. زنده مي‌‌فهمي. دكتر كجاست. پرستار كجاست. قاتل! قاتل‌ها! پزشك قانوني كجاست. كمك ... بي انصاف كمك! چته مرد! ديوانه شدي؟ ديوانه خودتي. آره ديوانه‌ام. اما بيل بده. ترا خدا كلنگ بده. كمكم كن. بي‌انصاف زنده ست. بي مروت! بيلم كجا بود مرد! كلنگم كجا بود. توهمان نيستي كه نيم ساعت پيش اومدي؟ تلفن! كجاست تلفن؟ نگهبان با خونسردي گفت: چي شده بابا. خيلي وقته قطعه. مرد سراسيمه و هراسان  به طرف ماشين‌اش دويد. نگهبان با خود گفت : ديوانه شده بود اين وقت شب! «من اينجا مي‌‌ميرم... من اينجا مي‌‌ميرم. آخ... مادر. آه... محسن. آه... دخترم، شهلا عزيزم! خدايا، خدايا چه گناهي كردم. چه گناهي. سوختم. چقدر گرمه مادر سوختم. كمكم كن...كمك ك...م...ك ما...د...!» زن به تقلا افتاده بود. ستيز با مرگ. ستيز تا پاي جان. تا آخرين رمق. تا كمترين توان. تا ريزترين نايي كه در جان آدمي سراغ داريم. با تمام قدرت زور مي‌‌زد. فشارمي‌‌آورد. با پاها. با دست‌ها. دست‌ها رها شد. پاها يله گشت. با دست‌هايش فشار مي‌‌آورد. با پاها لگد مي‌‌زد. كوهي خوابيده بر سينه. سينه‌اي به زير خروارها خاك. خسته شد. ناتوان شد. بر سر و صورت چنگ زد. چنگ زد بر همه بدن. موي كند. ناخن كشيد براندام‌ها. برجانش ناخن كشيد. خراش بر پوست. خراش بر گونه‌ها. خراشي برعمر. خراشي بر جان. تلاشي بر جان. جان آدمي. اين گرانبهاترين هديه. ناله زد. جيغ كشيد. داد و فرياد زد. كمك طلبيد. صدايش به هيچ تنابنده اي نرسيد. ناله كم شد. ضعيف شد. ناله اش، صدايش، خفه شد. مويه سر داد. گريه كرد. زاري. التماس. دعاكرد. كمك طلبيد. باتمام وجودش كمك طلبيد. از همه كس. از كس بي كسان!: «اي خدا كمكم كن. كمكم كن. تنها تو مي‌‌تواني نجاتم بدهي. تنها تو...!» نايي برايش نماند. آخرين فشارها. آخرين تلاش‌ها. پايان رمق آدمي‌‌: «آه...محسن. آه...مادر...ما...» دست‌ها بي حس شد، پاها بي حس گشت. جسمش بي حس. جانش بي حس. سينه اش تنگ شد. قلبش كوچك. هوا منجمد شد. هوا ايستاد! مرد و چهار نفر همراه شتابان رسيدند. نگهبان پرسيد: «كجا؟» «حرف نزن  وگرنه مي‌‌كشمت!» مشغول شدند. مرد نتوانست نگاه كند. خود بيل به دست گرفت. با تمام توانش خاك تازه را كنار مي‌‌زد. خيس عرق. خاك‌ها برداشته شد. سنگ‌ها به كنار رفت. زني آشفته نمايان گشت. جسمي در هم پيچيده. پيكري لهيده. خراش‌هايي برصورت. برگونه‌ها. انبوه مويي كنده شده. قالبي بي جان! مرد بر بالين همسرنشسته شد! دو دست بر سر كوبيد. خاك بر سر پشگناد! چشمه اشكش جوشيد. توفان زندگي. صخره‌هاي سخت سرنوشت. به اندازه تمام چهل سال عمرش گريست. از ژرفناي جانش فغان كشيد. فغان مردي از پا در آمده: «آه شيرين...آه، شيرين، چه تلخ پر كشيدي از كنارم!»