در انتهای شب

    یادداشتی بر رمان "در انتهای شب" اثر فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرائی انتشارات جامی چاپ دوم 1377- 534 صفحه .

  فردینان باردامو شخصیت اصلی رمان کسی است که در جنگ بین الملل اول داوطلبانه شرکت می کند و از نزدیک و رویارو زشتی های جنگ را می بیند . حماقت انسان ها را لمس می کند . پلیدی های روح آدمی را نظاره گر است . می بیند که چگونه جناب سرهنگ مغرور دست ها به کمر با کبر و تفاخر، سرش از تنش جدا می شود . می بیند که چه سان افسرآگاه جان سالم از جنگ به در می برد تا در جنگی دیگر آن جان را از دست بدهد . چگونه سرباز های نادان گلوله ی دم توپ ، و مردم از پشت جبهه قربانیان بی شمار انسان های طماع و حریص می شوند .

باردامو در اینجاست که از هرچه جنگ و خون ریزی است متنفر می شود .

فردینان سلین در این رمان زشتی های جنگ را به وضوح هرچه تمام تر به نمایش گذاشته است .

فرهاد غبرائی مترجم آگاه در بحبوحه جنگ ایران - عراق درسال 1363 این کتاب را ترجمه می کند ، هرچند چاپ اولش می ماند تا سال 1373.

سپس فردینان باردامو به کشور آفریقایی بامبولا که از مستعمرات فرانسه است ، می رود و مدیر داخلی کارخانه ای می شودو در آن جا زندگی مردم فقیر و توسری خورده را می بیند ." مادرهایی را می بیند که روی سر گونی خرما را حمل می کنند و روی پشت وزن اضافی بچِِِِّه هاشان را "

چماق سفید پوستان را می بیند که چگونه برسر فرق سیاه ها برای کسب ثروت فرود می آید . نژاد سیاه را می بیند که چگونه " بوی فقر می دهد . بوی بطالت تمام نشدنی ، بوی تسلیم و رضای ننگ آور ."

در آن جا مریض می شود . از شدّت تب می سوزد و تا پای مرگ پیش می رود ! سپس چند ماهی به آمریکا می رود . در کارخانه ماشین سازی" فورد" کار گری می کند . به پزشک آن جا که معاینه اش می کند تا سلامتی اش را تأیید کند می گوید :" قربان من تحصیل کرده ام . حتیّ زمانی پزشکی می خواندم .  و پزشک درجوابش می گوید : این جا درس هایت به هیچ درد نمی خورد ، پسرجان ! این جا نیامده ای فکر کنی ، آمده ای همان کاری را که یادت می دهند ، انجام بدهی . ما در کارخانه هامان به روشن فکر احتیاجی نداریم . به بوزینه احتیاج داریم ، بگذارنصیحتی بهت بکنم . هرگز ازفهم و شعورت حرفی نزن ! ما جای تو فکرخواهیم کرد، دوست عزیز . هرگزیادت نرود ." ص  (236)

 درآمریکا گرسنگی می کشد . بر می گردد تا تحصیلاتش را ازسربگیرد . طبیب می شود و در حومه شهر پاریس « راسنی » مطب باز می کند . در جایی می گوید :" من نه بلند پروازی داشتم و نه جاه طلبی ، فقط دلم می خواست یک کم نفس بکشم و کمی هم غذای بهتری بخورم ." ص (250)

زندگی در بین انسان های فقیر برایش درد آوراست ازهرچه فقر وفقیر است دل زده می شود حتیّ بدبین . می گوید :" مردم در ازای خدمتی که به اشان بکنی از تو انتقام می گیرند ..." و ادامه می دهد که "روزبروزهر جور زشتی که در پستوی روح شان مخفی می کردند بیش تر نشانم می دادند ." ص (257)

و بالاخره :"برای من اخلاقیات بشری ذره ای اهمیت ندارد ، ذره ای درست مثل بقیه آدم ها " ص (330)

" بخت از من برگشته بود " ص (303)

از تأمین مخارج روزانه اش عاجز است در تئاتر نقش صامت بازی می کند . با کشیش پروتسیت آشنا می شود . یک بار به کشیش می گوید:"آخرکار گفتیم آدم باید خیلی ذلیل باشد که افسوس سال بخصوصی از عمرش را بخورد !... کشیش ، ماها می توانیم با رضایت خاطر پیر بشویم ! مگر دیروز آش دهن سوزی بود ؟یا مثلا پارسال ؟... عقیده ات غیر از این است ؟... افسوس چه را بخوریم ؟... ها ! جوانی ؟... ماها  هرگز جوان نبودیم !..." ادامه می دهد :" جوانی واقعی یعنی دوست داشتن همه بدون استثناء ، این تنها چیزی است که جوان و شاداب است . خوب ، حالا شما چند نفر جوان را می شناسید که آن قدر جوان باشند که این طور رفتار کنند ؟... من که نمی شناسم !... ص (398)

در طول رمان چند بار عاشق می شود : لولا ، تانیا ، مالی ،... و آخری سوفی . پس از این که چندین شهر فرانسه را دور می زند به تولوز بر می گردد . دوست قدیمی اش پارایین را می بیند که در یک آسایشگاه روانی کار می کند . خودش نیز در آنجا مشغول می شود . تا این که یک روز رئیس آسایشگاه آقای باریتون به انگلستان می رود و آسایشگاه را به دست باردامو می سپارد و دیگر بر نمی گردد .

از جمله شخصیت های به یاد ماندنی که سیلین به تصویر می کشد روبنسون است دوست بادامو . روبنسون نیز فقیر است ، برای این که از فقر نجات پیدا کند ، دست به هر کاری می زند . روبنسون حاضر می شود برای این که ده هزار فرانک به دست بیاورد ،به کمک خانم هانروی ،مادر شوهر او را که پیرزنی نق نقو است از بین ببرد . نقشه می کشند . بمب دست سازی درست می کنند که جلو در لانه خرگوش های پیرزن کار بگذارند . بمب در دست های خود روبنسون منفجر می شود و او را نابینا می کند . بعد ها به طور اتفاقی روبنسون و باردامو با خانواده مادلون آشنا می شوند . مادلون عاشق روبنسون می شود . ننه هانروی در یک موزه قدیمی اجساد مومیایی شده را نشان توریست ها می دهد و پله های سرداب تند و تیز است . در یک غروب روبنسون ننه هانروی راهل می دهد و او از پله ها سقوط می کند و می میرد روبنسون بعد ها بینایی اش را به دست می آورد . مادلون را می گذارد و به سراغ باردامو می رود . مادلون به سراغ روبنسون می آید و از او می خواهدکه یا با او بر گردد و یا او را به پلیس معرفی کند . روبنسون زیر بار نمی رود . و مادلون با سه تیر که به او شلیک می کند او را می کشد و فرار می کند .

رمان در انتهای شب ، داستان تلخی هاست . زشتی های جنگ . زندگی فلاکت بارمستعمرات ! داستان خلجان های روح نا آرام آدمی است . داستان انسان هایی که با وجود این که آگاه و روشن فکر اند ولی به گفته خودشان هیچ گونه اعتقادی به آینده ندارند . آینده از نظر آن ها پوچ است و تو خالی .

داستان انسان هایی که فقیرند ، اما در حین ناداری دست به اعمال ناشایست حتیّ قتل می زنند .

فردنیان سیلین در این داستان آن سوی جسم انسان هایی را به تصویر کشانده ، که دارای روحی ناآرام هستند . امّا روح آن ها پاک و پاکیزه نیست . فقر و فلاکت پاکیزگی روح آن ها را ازشان گرفته . و این مهم خود جای تأمل دارد !

                                                        29-مهر-79           

                                                                        

 

جرم فقر

  فقر جرم نیست .

  فقر جنایت هم نیست .

  فقر فقط نیاز است .

 

  فقیر گدا نیست ؛

  فقیر انسان است .

  انسانی که شخصیت دارد و هویت ؛

  انسانی که قلب دارد و روح .

  انسانی که می اندیشد !                          ۱۹ـابان ـ۷۲