داس چاقو

 

  سالي بيشتر از فوت پدر نگذشته بود كه در زندگي من ناپدري پيدا شد. با آمدنش آسودگي خاطر و آرامش جان از دوران خوش كودكي رخت بربست! برتنگدستي ما ، اضطراب و دلهره هم افزوده شد. به همان اندازه كه وجودش براي مادر لازم وضروري بود، براي من دل آزار بود.

بعدها فهميدم كه به ناچار بايستي سايه مردي بالاي سر زن باشد بخصوص كه اگرجوان هم باشد تا ديگران حرفي پشت سرش در نياورند ، اما من...؟     زندگي ام...

با آمدن ناپدري دردي تازه بر رنج هاي ما اضافه شد.

مرا مجبور مي كردكه كار كنم قبل از آن هم كار مي كردم، شاگرد بنايي مي رفتم. شيريني فروشي، دوره گردي مي كردم. از صحرا كاهو، يا سبزي به شهر مي آوردم  و مي فروختم، ولي ديگر هيولايي بالاي سر نداشتم.

ماه دوم زمستان بود. عصرجمعه، هوا نيمه ابري، ابرها آبستن، وزش باد آرام، قلبم پر تپش، سيني سوهان بر سر، داس چاقو(1)* در جيب چپم. حركت به سوي  چاكه


* 1-داس چاقو: نوعي چاقوي دوكاره