قلوب بی غش
بيا جان دل تا برايت بگويم حكايتي. حكايت از مردمي ، با قلوبِ بي غشي. حكايت از گذشته اي ، گذشته ي شيرين ودل كشي.
از انسانيتي بگويم برايت. از زيبايي ها، نه از زشتي ها. از تنگدستي ها، ولي بلند نظري ها :
روزي بود ، روزگاري بود ،چه دوراني بود
مردمي بودند ،با هم سازگار ،با هم مدارا
كم توقع ،بي شيله پيله ،بي غم و غصه
گذشت اون زمون ،ديگه نمي آد،حتا به خوابمون .
دو برادر بودند ،يك دل و يك رنگ
كارشون باهم ، از واسه روزي
شريك نبودن ،از شريك بهتر ،از دل و از جان
غم شان نبود ، رو راست با هم .
فصل درو بود،موقع خرمن
محصولاشون هم ،از هر سال بيشتر
درو تموم شد ،كاه ها يه طرف ،دون ها يه طرف
قرار گذاشتن ،فردا ببرن ،توي انبارها
آن شب مهتاب بود ،مثه روز روشن.
برادر كوچيكه ،چار تا دختر داشت ،همه دم بخت !
شب و دو نيم كردن . پاس اول ،نوبت بزرگه
تا نكنه ، جانوري ، دَله دزدي
دستبرد بزنه ،به مال شون.
بزرگه تو فكر ،با خودش مي گفت :
«برادر من ،دختر صاحبه
بايد تا خوابه ،يه كاري كنم »
از كوت * گندم ،كه از خودش بود
هر چقدر تونست ،گذاشت واسه اون .
نيمه ي شب شد،پاس دوم شد
برادر كوچيكه ،از خواب بيدار شد
بزرگه خوابيد ،يواش يواش ،خواب اومد براش .
كوچيكه بيدار ،يكه و تنها
با همه فكرهاش ،غرق در خود بود
بخودش اومد،از دلش گذشت :
«برادر من ،با چند پسر ،عائله سنگين
خدا نكنه ،درمانده بشه ،وامانده بشه. »
بلند شد يه هو ،با همه زورش
هر چقدر تونست ،گذاشت روكوت ،برادرش .
صُب رسيد از راه ،خورشيد با نورش
حيوان آوردن ،بار كردن گندم ،بردن به انبار
يه روز گذشت ،دو روز گذشت ... ته گندم ها بيرون نيومد.
خسته شدن ،منده شدن ،از بس كه گندم ،به انبار بَرَند .
جارچي گرفتن ،جار زدن :
آها... ي مردم ،گندم سبيل !
هر كه مي خواه ،هر چه مي خواه
گندم ببره ،مال خودش .
29 –آبان - 73
* كوت