داستان یک شهر
یادداشتی بر رمان داستان یک شهر – احمد محمود –
قسمت دوم
یکی از عناصر مهم ، در هر رمان موفق ، عنصر کشش است ! کشش باید چنان قوی باشد که مخاطب را تا آخر رمان به دنبال خود بکشاند . بدون این که خواننده خسته شود .
درداستان یک شهر ، نسبت بین علی و شریفه گفته نمی شود . علی نه فقط سراغ شریفه نمی رود بلکه به نوعی از او طرفداری هم می کند . به طوری که مخاطب ، مشتاق است بداند این دو چه نسبتی با هم دارند . و این حالت کشش و تعلیق تا انتهای داستان رمان وجود دارد . اوج قصه ی علی و شریفه را در صفحه های 9-125 گفتگوی راوی و علی می خوانیم : راوی بار اول است که پای بساط منقل رفته و تریاک می کشد که ، صدای رگدار و خواب زدهی علی را می شنوم - اگه دوستش داری باهاش ازدواج کن ... سردر گم شده ام . آهسته می پرسم -ازدواج ؟ ... با کی ؟ -با شریفه ! جا می خورم با شریفه ؟! ... خورشید کلاه از اتاق می زنه بیرون . صدای علی را می شنوم - بازم که سکوت کردی ؟ - منظور تو نمی فهمم . شمرده می گوید حالا که هر شب می ری بغلش می خوابی ، خوب عقدش کن ! من و من می کنم و جویده می گویم - ولی ... خودت می دونی که ... تند تو حرفم می آید - که ج ... س ! نمی خواستم این را بگویم . لب باز می کنم که حرف بزنم امّا مهلتم نمی دهد - اگه ج ... س ، همی ما مردا ج ... ش کردیم ! حرف زدنش رنگی از دل خوری دارد ، یا از عصبانیّت و یا چیزی بینا بین دل خوری و عصبانیّت . – خب ... ولی ... . نه ! منتظر حرف زدن من نمی ماند . قبلا با خودش گفته است و شنیده است و حرف هایی را که تصور کرده است ممکن است بگویم چندین و چند بار تو ذهنش سبک و سنگین کرده است و حالا ، همه ی جوای هایی را که پیش خودش راست وریس کرده است ، بی این که مهلتم بدهد ، از دهان بیرون می ریزد و مثل سیلی به گونه ام می کوبد .
- آخه تو ادعا هایی داری . آخه تواز " سرشت ویژه ای " هستی . تو از انسانیت و دفاع از بشریت حرف می زنی ! توپش خیلی پر است ... .ماست را مزه مزه می کند می گوید
- باشه ! ... جوابمو نده !
یقین دارم که حرف شریفه رو دلش سنگینی می کند . باید دستگیرم شود که چرا این همه پاپی حرف و فکر شریفه می شود . آهسته می گوید - یادت میاد آن روزا چی می گفتی ؟ حرف های خودم را به خورد خودم می دهد . – یادت میاد از نظام نابسامان حرف می زدی ؟ از دولت ناصالح ! از اقتصاد وابسته و ورشکسته ، از اخلاق جامعه ! ... یادت میاد ؟ سنگین و آرام و شمرده حرف می زند - کی مقصره ؟! ... من ... تو ... یا شریفه ؟ ... کدوممون ؟!
باز استکان عرق را تو گلو خالی می کند و پیاله ی ماست را بر می دارد و چند هُرت سر می کشد - ... خب ، اگه شریفه مقصر نیست و اگه تو مدعی هستی که زندگی ات را به خاطر انسان ها باخته ای ، ئی باقی مانده اش را هم بباز و زندگی شریفه را نجات بده ... بباز و زندگی یک آدم را نجات بده !
چرا دانستن نسبت بین علی و شریفه مهم است ؟ اول این که راز داستان ، گره داستان در این نسبت خلاصه می شود . دوم چون راوی حلقه ی اتصال علی و شریفه است . علی دوست راوی ، تنها دوست ندار - دوست گرمابه و گلستان – است که با هم زندگی می کنند . راوی با شریفه رابطه دارد . بعضی شب ها را با او می گذراند . علی در عالم مستی قصه ای برای راوی بریده – بریده تعریف می کند . خلاصه ی قصه چنین است . رفیقی داشتم به اسم احمدعلی . احمدعلی خواهری داشت شانزده ساله به نام عالیه . احمدعلی هشت ساله بود که عالیه از خانه غیبش زد . پدر احمدعلی به دنبالش رفت . شهر به شهر . و پیدایش نکرد بالاخره پس از چند روز دست خالی بر گشت . سر به زیر . خجالت می کشید . درد داشت . احمدعلی گفت بزرگ که شدم پیدایش می کنم و می کشمش . وقتی احمدعلی این را به پدر می گوید چشمای پدر که چپ بود انگار برق زد . یه لحظه سرشو بالا گرفت . لبای کلفت و ترک خورده اش لرزید . ریش جو گندمی اش خیس شد ... از اشک خیس شد . این قصه که در اوایل داستان صفحه ی 3-51 گفته می شود ، بی شباهت نیست به قصه ی زندگی علی و شریفه . شریفه در یک شب طوفانی ، که از وحشت دریا کسی جرئت نمی کند به حیاط برود ، چه رسد به دریا بزند از خانه خارج می شود . فردا صبح جسد شریفه کنار دریا پیدا می شود . مرگ شریفه مشکوک است . و در هاله ای از ابهام فرو می ماند . آیا واقعا شریفه در اوج یاس و استیصال خودکشی کرده ؟ یا ...
و ما بعد از مرگ علی در آخر داستان صفحه ی 611 می خوانیم که : دم گاراژ خروشی منتظرم است . تو کجایی ؟ چیزی نمی گویم . اینا مال علیه ! کیسه ی کرباسی کوچکی را به طرفم دراز می کند . بی این که حرفی بزنم کیسه را می گیرم و به راه می افتم ... . خانه که می رسد کیسه را گوشه ی اتاق پرت می کند . صدای سکه می آید . در کیسه باز می شود وخرت و پرت هایش بیرون می ریزد . نگاهم می افتد به قاب نقره ای قلم کاری که به زنجیر زرد کم بهائی آویزان است . قاب را بر می دارد و زیر بالایش را نگاه می کند . بالاخره قاب را باز می کند و عکس براق کوچکی به اندازه ی دو بند انگشت تو قاب است . به وسیله ی ذره بین عکس قاب را نگاه می کند . مرد میان سالی زیر ذره بین جا می گیرد . ریشش جو گندمی است . چشمش چپ است . دهانش بزرگ است . لب های کلفت مرد ، ترک خورده است . درطرف چپ مرد میانسال چشمان درشت و سیاه و لب های کلفت علی نقش می بندد . و در طرف راست مرد میان سال ، موی شبق گونه ی شریفه روی شانه هایش رها شده است و ... تمام مشخصات مرد میان سال که در عکس دیده می شود همان مشخصات پدر احمد علی و عالیه (قصه ای که علی برای راوی تعریف کرده است ) می باشد . و خواننده در پایان داستان به ساختگی بودن قصه ی احمد علی و عالیه پی می برد !
احمد محمود در جایی گفته است " من به مخاطبم دروغ نمی گویم"
مصداق این جمله ی محمود را من در جا جای آثارش یافته ام . یک نمونه ی آن را در صفحه ی 253 با هم می خوانیم . راوی جهت حاضری روزانه به پادگان می رود . استوار جهانگیر یک ورق کاغذ براق ضخیم نشانش می دهد . روی کاغذ ده ردیف پنج تایی ، عکس چاپ شده است . عکس نظامیان فراری حزب توده . راوی از پادگان که بیرون می آید به بازار مساح می رود همه اش در فکر آن عکس هاست . از جلوی قهوه خانه ی انور مشدی می گذرد . صفا راننده ی جهرمی تا می بیندم از جا بلند می شود و صدام می کند " بیا یه پیاله چای بزن " دستم را تکان می دهم و می گذرم . دارم به فراری ها فکر می کنم اما پاهایم به طرف خانه ی شریفه کشیده می شود . محمود روحیات شخصیت هایش را به صداقت تمام نشان می دهد . شخصیت ها را آزاد می گذارد تا حرکت کنند ، تصمیم بگیرند ، عمل نمایند . بدون هیچ گونه دخالتی و یا جانب داری از عملکرد آن ها . نمی گوید که راوی تبعیدی سیاسی ، محرومیت کشیده و ... نباید خطا بکند . خیر . خالد راوی ، سیگار می کشد ، عرق می خورد ، تریاک می کشد و با فاحشه ها رابطه بر قرار می کند . ولی در مقطعی راوی برای این که معتاد نشود تصمیم می گیرد که دیگر تریاک نکشد . یا زمانی که خورشید کلاه جسم او را می خواهد ، تا می تواند پرهیز می کند و نگذارد که او به فساد کشیده شود ، اما وقتی که شب هنگام به گاراژ می آید – محل زندگی اش – نیمتنه اش را از شدت گرما در حیاط در می آورد . به اتاق که وارد می شود ، می بیند که خورشید کلاه در اتاق منتظرش هست و ... .
حضور زن در داستان یک شهر ، در طول رمان ما با چهار زن سر و کار داریم . اولی و مهم ترین آن ها شریفه است . شریفه پس از یک جریان رسوایی ، از منزل فرار کرده و فاسد شده است . دومی قدم است . قدم خیر که به قول خودش ، همه چیزش را پای گروهبان مرادی ریخت . حتی فرش زیر پایش را . و آخر سر مرادی او را ول کرد و چسبید به ک ... ن نوجوان خنیث ئی به نام ممدو . سومی طلا است که پاتوق همیشگی او هم قهوه خانه ی انور مشدی است و کار سربازان بندر لنگه را راه می اندازد . چهارمی خورشید کلاه . که یواش یواش دارد جای شریفه را می گیرد . شریفه ای که در یک شب طوفانی به دریا می زند و جانش را به دست موج های وحشی می سپارد و موج های بی رحم صبح روز بعد جسم بی جانش را پس می دهند و جسد ورم کرده ی او کنار ساحل لنگه به تماشای آدمیان محروم و نادان نشسته است . این که هر چهار زن رمان بر اثر فقر و نداری ، نا آگاهی و بی سوادی ، محرومیت و تنگدستی به فساد و تباهی کشیده شده اند ، حرفی درش نیست . ولی در رمان نسبتا حجیم داستان یک شهر حضور یک زن ، حالا نه قهرمان ، زنی با خصائل والای انسانی خالی است . مثلا زن یک افسر اعدامی و ... و یا مادر یک شخصیت شکنجه شده ، مثل مادر احسان و یا ... . در این جا سوالی به ذهن خطور می کند که چرا در تمام و یا اکثر رمان های اجتماعی که تحریر شده است ، هر جایی که فقر بی داد می کند ، فحشا غوغا می کند . چون فقر و فحشا دو روی یک سکه اند . اصلا فحشا زاییده ی فقر است . هر چقدر فقر بیش تر ، فحشا فزون تر . برای از بین بردن فساد و فحشا ابتدا باید فقر را نابود کرد ، وگرنه تا زمانی که فقر وجود دارد مبارزه با فحشا بی نتیجه است .
در صفحه ی 602 محمود چقدر ساده و صمیمی بی پناهی و دربدری زنانی را که به فساد کشیده می شوند نشان می دهد . و این تصویر دقیق و حساب شده را ، نه از زبان راوی ، که از زبان خورشید کلاه می شنویم . شخصیتی که در آستانه ی فساد قرار دارد . خورشید کلاه گریه می کند و بریده بریده زمزمه می کند : - اونم پناهی نداشت ... اونم بی کس و کار بود ... مثه من ! ... در به در بود . مثه من ! گریه امانش نمی دهد . سینه ام خیس می شود - ... اگه یه سایه ای بالا سرش بود که خودشو به دریا نمینداخت ! ... دلش مثه دل من بود . هلاک بود . همه اش غصه و غم بود .همه اش تو فکرئی بود که ... هق هق می کند . دلم می لرزد . سرش را بالا می گیرد و به چشمان پر اشکش نگاه می کنم ... – به سایه ی هر دیواری که پناه برد ، دیوار روش خراب شد ... ! سرش را می گذارد رو شانه ام - ... حتی یک درخت " بید " ی که برگاش هم تلخه پیدا نکرد تا تو سایه ش نفس بکشه ! ... دلش مثه دل من بود ! ... پر بود غم و غصه ... کاش او یه دفه هم ندیده بودمش ! کاش اصلا هیچ کس را ندیده بودم ! ...
کاش اصلا به دنیا نیامده بودم !
گرچه بچه ها در رمان حضور پر رنگ ندارند اما همین یکی – دو موردی که به صحنه وارد می شوند ، فعال و تاثیر گذارند آن جا که بچه ها به ملاقات پدرانشان – افسران اعدام شده – می شتابند و با نگهبان ها درگیر می شوند و یکی – دو تا از آن ها خودشان را به سلول ها می رسانند و سلول ها را خالی می بینند ، از لحظات به یاد ماندنی و فراموش نشدنی رمان است .
16- آذر81